إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٥٨١ - كلمات علماء العامة فيه(عليه السلام)
برداشتند و بخوابانيدند. آن جماعت كه رفته بودند كه جهت او مال آوردند در اين وقت برسيدند و آن مالها را [كه] همراه آورده بودند پيش او حاضر گردانيدند و او در حالت موت بود به چشم حسرت در آن مالها نگاه مىكرد تا هلاك شد و معنى حديث و كرامت آن حضرت ظاهر شد.
القصة هارون الرشيد در قصد آن حضرت امام عليه السلام رفت و متوجه حج شد، چون به مدينه رسيد حضرت امام بر اشترى سوار شده و او را استقبال كرد. هارون زيارت كرد و به منزل خود بازگشت و ديگر روز به زيارت حضرت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و سلم رفت و گفت: يا رسول اللّه، موسى بن جعفر مىخواهد كه او را بگيرم و نگذارم كه او افساد كند در ميان امت تو. اين كلمات هذيان پوچ را بزعم آنكه عذر خواهى حضرت مىكند بگفت و بيرون آمد و امام را بگرفت و به خانه خود برد و دو كجاوه راست كرد به يك شكل، و حضرت امام را به يكى از آن دو نشانيد و هر دو كجاوه را بيرون آوردند و با هر يكى پنجاه سوار مصاحب گردانيد و يك كجاوه به طرف بصره بردند و يكى را به طرف كوفه، و بر مردمان تلبيس ساختند تا ندانند كه آن حضرت در كجاست و حضرت امام را در كجاوه نشانيده بود كه به طرف بصره روانه كرد، و امير بصره محمد بن سليمان بود پسر عم هارون. آن حضرت را به محمد بن سليمان سپرد و خود حج كرده به بغداد بازگشت و حضرت امام مدتهاى مديد در بصره پيش محمد بن سليمان محبوس بود و همه اوقات به طاعات و عبادات و اوراد مصروف مىساخت. نوبتى محمد بن سليمان شنيد كه آن حضرت در سجدة مىفرمود: اى خداوند من، تو مىدانى كه من از تو در خواست كردم كه چشم مرا به عبادت خود روشن گردانى. اى خداوند بحمد اللّه كه چنين كردى و چشم مرا به عبادت خود روشن گردانيدى. و نوبتى به هارون الرشيد كتابت نوشت و در آنجا فرمود: هيچ روز از روزهاى راحت و سلطنت و جاه و فرح تو نگذشت الا آنكه به ازاى آن روزى از روزهاى زحمت و فقر و غم من گذشت تا ما و تو هر دو به خداى