ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٣٢ - عامل دوم - كه بايستى همواره در راه رفع مزاحمت آن جهاد كرد ، انسان است
خود را با گدائى و ذلت از ديگران بگيرد . و بگويد : من هم حيات را مى خواهم به من رحم كنيد ، من قدرت حركت ندارم ، من توانائى زيستن مستند به خود ندارم ، بيائيد از آن جرعه هايى كه با تلاش از منبع عالم طبيعت و مبارزه با درندگان مزاحم حيات به دست آوردهايد ، جرعه اى هم بمن بدهيد و اگر رحم بيشترى داشته باشيد ، آن جرعه را به گلوى من بريزيد ، زيرا من حال گرفتن پياله و بردن آن به دهان را هم ندارم اينست لباس ذلت و پستى كه مرگ براى انسان آگاه ، از پوشيدن آن لباس آسانتر و گواراتر ميباشد . اگر تاريخ بشرى را ورق بزنيم و در بارهء آمار انسانهائى كه براى گريز از ذلت و حقارت ، دست از زندگى شسته و زير خاك را بر روى خاك ترجيح دادهاند ، درست دقت كنيم ، خواهيم ديد اين آمار رقم بسيار بسيار بزرگى را نشان مى دهد .
خواهيم ديد افراد فراوانى بطور دسته جمعى تن به ذلت نداده رهسپار ميدان كارزارها شده و به زندگى خود خاتمه دادهاند .
خواهيم ديد افراد و گروهها ، بلكه جوامعى از انسانها براى حفظ « حيات معقول » و مستند به خويشتن ، از مزايا و خوشىهايى كه مى بايست از ديگران با ذلت و حقارت بگيرند ، دست برداشته ، به زندگى فاقد همهء لذايذ و مزايا تن دردادهاند . خواهيم ديد انسانهائى فراوان بجهت احساس حقارت و ذلت در عشقى كه حتى همهء سطوح روانى آنانرا فراگرفته است ، خود را از آن عشق منصرف نموده ، شخصيت خود را از سقوط در ذلت نجات دادهاند . آفرينندهء جهان هستى ذلت و استضعاف را بر مخلوقات خود نمى خواهد . اگر فرض كنيم كه با صدها مغلطه كارى و سفسطه بازى بتوانيم خود و ديگران را بفريبيم و قانع بسازيم كه همهء موجوديت آدمى در اختيار من او است . ولى نمى توانيم در برابر اين حقيقت كه « حيات در اختيار من نيست » و اين پديدهء شگفتانگيز وابسته به مقام شامخ الهى است ( فَإِذا سَوَّيْتُه وَنَفَخْتُ فِيه ) [١] خود را گول بزنيم و
[١] الحجر آيهء ٢٩