ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٤١ - على بن ابي طالب همواره جنگ را تا نزديكى تاريكى شب به تأخير مى اندازد
مقابل من انسان است .
اين نابخردان جنگپرست متفكرنماهائى را كه جنگ و تخريب را جزئى از طبيعت انسانى معرفى ميكنند ، چنان مى ستايند و تعظيم مى نمايند كه يك عابد و پارساى الهى معبودش را آن متفكرنماهاى خودخواه و شهرتپرست درك نمى كنند كه آنچه كه در طبيعت آدمى است جنگجوئى و خونخوارى نيست ، بلكه غريزه خودخواهى است و بس . اين خودخواهى در مسير رشد و تكامل قابل توجيه و بهره بردارى در انواعى از خودها است . بعنوان مثال ممكن است خود بسوى سازندگى هنرى كشيده شود و ممكن است بطرف فراگيريهاى علمى تمايل پيدا كند . چنانكه مى تواند به عدالت و آزادى و انسان دوستى كشيده شود .
بطور كلى خود در مسير رشد از حالت طبيعىاش كه همه كس و همه چيز را براى خويشتن مى خواهد ، به خود انسانى و از خود انسانى به خود عالى ملكوتى تحول مى يابد . انكار اين انقلاب و تحول مساوى انكار تاريخ انسانى و منحصر ساختن تاريخ بشرى در تاريخ طبيعى است . چنين قضاوتى در تاريخ بشرى كه انسانها هرگز و در هيچ جامعه اى نتوانستهاند خودخواهى طبيعى را تعديل نموده و بجهت اين كه جنگ و نفى جز خود در طبيعت بشرى است : وقيحترين اهانت به مقام انسانيت است كه در سرتاسر تاريخ بطور آشكار فراوان مشاهده مى شود .
اگر جنگ و نفى جز خود جزئى از طبيعت آدمى بود ، نه در سرتاسر تاريخ انسانى ديده مى شد و نه تحولاتى كه در فوق متذكر شديم ، بوقوع مى پيوست .
بنظر مى رسد آن متفكرنماهائى كه جنگ و تخريب و نفى جز خود را جزء طبيعت آدمى معرفى ميكنند ، در حقيقت از طبيعت مسخ شدهء خود سخن مى گويند ، امير المؤمنين عليه السلام در آخر خطبهء مورد تفسير مى فرمايد : و لكن لا رأى لمن لا يطاع ( كسى كه اطاعت نمى شود ، رأى ندارد . )