ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٢١ - زندگى با احساسات خام
اين احساسات خام حتى گاهى مغزهاى متفكر بشرى را كلافه ميكند ، توقعات و انتظارها چنان تحت تأثيرشان قرار مى دهند كه فراموش ميكنند كه صدها گره و مشكلات زندگى را با تعقل و ديگر عوامل درك و شناخت باز كردهاند ، ناگهان فرياد مى زنند كه :
< شعر > سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى جان ز تنهائى به لب آمد خدايا همدمى < / شعر > تا جائى كه انسان و جهان براى اين مغزها چنان اندوهبار مى آيد كه مى گويد :
< شعر > آدمى در عالم خاكى نمى آيد بدست عالمى ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمى < / شعر > اين هم كه امكان ندارد و ما نمى توانيم جهانى نو و انسانى نوتر بوجود بياوريم ، پس چكار بايد كرد اين سؤال كه از جهش از احساسات به تعقل محض در بارهء انسان و جهان بوجود آمده است ، به همان فاجعه دردآگين منجر مى شود كه در عنوان بحث مطرح كردهايم . لذا مى گويد : دست از اين احساسات و اين تعقل محض بردار و برخيز < شعر > خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندى دهيم كز نسيمش بوى جوى موليان آيد همى < / شعر > حافظ مغزهاى ديگرى هم پيدا مى شوند و با همه گونه اشخاص نشست و برخاست مى كنند ، با مردمى كه در حماقت بحد نصاب رسيدهاند ، تا آنانكه در قدرت عقلانى و احساسات تصعيد شده برهان المحققين شدهاند ، دمساز ميشوند و شخصيت آنان تحت تأثير هيچ يك از آن گروهها قرار نمى گيرد و براه تكامل معرفت خود مى روند :
< شعر > من بهر جمعيتى نالان شدم جفت خوشحالان و بد حالان شدم < / شعر > من آنان را شناختم اما آنان :