ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٤ - مراحل سه گانه علم با نظر به شرايط ذهنى
صورتى كه براى شخصيتهاى با ظرفيت و نيرومند بهترين عامل افزايش كنجكاوى و دقت و پيگيرى واقعيات مى باشد . بهر حال مرحلهء دوم علم كه مرحلهء متوسط نيز مى توان ناميد ، از مسير احتمال و شك و ظن مى گذرد . از يك جهت مى توان گفت : اين مرحله جنبهء تعيين كنندهء سرنوشت شناختهاى آدمى است . ديده شده است كه گروهى از رهروان اين مرحله بجاى آنكه علامت سؤال ( ؟ ) را مانند بيلى تلقى كنند ، كه براى كاوش و زيرورو كردن اندوختههاى متناقض در زير قشر ذهن ، بهترين وسيله ميباشد ، علامت مزبور را عينكى دائمى تلقى نموده ، به چشمان خود مى زنند اين نكته را هم كه اهميت فوق العاده دارد ، بخاطر بسپاريم كه گروهى از ساقطشدگان در اين مرحلهء دوم ، براى ابراز رشد شخصيت در شناخت ، از اظهار شك و ترديد در شناخت واقعيات جهان هستى ، با قيافه اى فيلسوفانه وارد ميدان ميشوند و با گفتن امثال اين جملات : « بلى ، ما هم جهان را نشناختيم » ، « حقيقت شناختنى نيست » آرى < شعر > تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همى كه نادانم < / شعر > [١] ابو شكور بلخى به مغز خود خيانت مى ورزند . در گذشته جزوه اى را ديدم كه يك دانشجوى سالهاى ليسانس نوشته و عكس خود را با چهره اى جا افتاده و متفكرانه روى جلد چاپ كرده و اين رباعى معروف ابن سينا را زير عكسش چاپ كرده است :
< شعر > دل گر چه در اين باديه بسيار شتافت يك موى ندانست ولى موى شكافت < / شعر >
[١] بعضى گمان كردهاند مضمون بيت فوق از سقراط است و اين اشتباه بزرگى است . آنچه كه ابو المعالى قابوس بن وشمگير ، در پندنامه مى گويد چنين است : « سقراط با آن دانائى مى گويد : اگر من مى دانستم كه پس از من اهل خرد در من عيب نكنند و نگويند كه سقراط دانش جهانرا بيك بار دعوى كرد ، مطلق بگفتم چيزى نمى دانم ، ولى چگونه توانم گفت كه اين دعوى از من بزرگ باشد » ابو شكور بلخى خود را به دانش ستايد كه گويد : < شعر > تا بدانجا رسيد دانش من كه بدانم همى كه نادانم < / شعر >