تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٠ - قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مى كند به منقار و مى انداخت و تن خود را كل و زشت مى كرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمى آيد ؟ گفت مى آيد ، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوى جان من است
قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مى كند به منقار ومى انداخت وتن خود را كل وزشت مى كرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمى آيد ؟ گفت مى آيد ، اما پيش من جان از پر عزيزتر است واين عدوى جان من است
((٥٣٦)) پرّ خود مى كند طاوسى به دشت يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت
((٥٣٧)) گفت طاوسا چنين پرّ سنىّ بىدريغ از بيخ چون برمى كنى
((٥٣٨)) خود دلت چون مى دهد تا اين حلل بركنى واندازيش اندر وحل ؟
((٥٣٩)) هر پرت را از عزيزىّ وپسند حافظان در طىّ مصحف مى نهند
((٥٤٠)) بهر تحريك هواى سودمند از پر تو باد بيزن مى كنند
((٥٤١)) اين چه ناشكرى وچه بىباكى است تو نمى دانى كه نقشت از كى است
((٥٤٢)) يا همى دانى ونازى مى كنى قاصداً قطع طرازى مى كنى
((٥٤٣)) اى بسا نازى كه گردد آن گناه افكند مر بنده را از چشم شاه
((٥٤٤)) ناز كردن خوشتر آيد از شكر ليك كم خايش كه گردد صد خطر
((٥٤٥)) ايمن آباد است آن راه نياز ترك نازش گير وبا آن ره بساز
((٥٤٦)) اى بسا ناز آورى زد پرّ وبال آخر امر آن بر آن كس شد وبال
((٥٤٧)) خوبى ناز ار دمى بفرازدت بيم وترس مضمرش بگدازدت
((٥٤٨)) وين نياز ار چه كه لاغر مى كند صدر را چون بدر انور مى كند
((٥٤٩)) چون ز مرده زنده بيرون مى كشد هر كه مرده گشت او دارد رشد
((٥٥١)) مرده شو تا مخرج الحى الصمد زندهاى زين مرده بيرون آورد
((٥٥٠)) چون ز زنده مرده بيرون مى كند نفس زنده سوى مرگى مى تند
((٥٥٢)) دى شوى بينى تو اخراج بهار ليل گردى بينى ايلاج نهار
((٥٥٣)) بر مكن اين پر كه نپذيرد رفو روى مخراش از عزا اى خوب رو