تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٦١ - قصه اياز و حجره او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن خواجه تا شانش كه او را در آن حجره دفينهاى است به سبب محكمى در و گرانى قفل
قصه اياز وحجره او جهت چارق وپوستين وگمان آمدن خواجه تا شانش كه او را در آن حجره دفينهاى است به سبب محكمى در وگرانى قفل
((١٨٥٧)) آن اياز از زيركى انگيخته پوستين وچارقش آويخته
((١٨٥٨)) مى رود هر روز در حجرهء خلا چارقت اين است منگر در علا
((١٨٥٩)) شاه را گفتند او را حجرهاى است اندر آن جا زر وسيم وخمرهاى است
((١٨٦٠)) راه مى ندهد كسى را اندر او بسته مى دارد هميشه آن در او
((١٨٦١)) شاه فرمود اى عجب آن بنده را چيست خود پنهان وپوشيده ز ما
((١٨٦٢)) پس اشارت كرد ميرى را كه رو نيم شب بگشاى در در حجره شو
((١٨٦٣)) هر چه يابى مر تو را يغماش كن سرّ او را بر نديمان فاش كن
((١٨٦٤)) با چنين اكرام ولطف بىعدد از لئيمى سيم وزر پنهان كند
((١٨٦٥)) مى نمايد او وفا وعشق وجوش وانگه او گندم نماى جوفروش
((١٨٦٦)) هر كه اندر عشق يابد زندگى كفر باشد پيش او جز بندگى
((١٨٦٧)) نيم شب آن مير با سى معتمد در گشاد وحجرهء او راى زد
((١٨٦٨)) مشعله بركرده چندين پهلوان جانب حجره روانه شادمان
((١٨٦٩)) كامر سلطان است بر حجره زنيم هر يكى هميان زر دركش كنيم
((١٨٧٠)) آن يكى مى گفت هى چه جاى زر از عقيق ولعل گوى واز گهر
((١٨٧١)) خاص خاص مخزن سلطان وى است بلكه اكنون شاه را خود جان وى است
((١٨٧٢)) چه محل دارد به پيش آن عشيق لعل وياقوت وزمرّد يا عقيق
((١٨٧٣)) شاه را بر وى نبودى بد گمان تسخرى مى كرد بهر امتحان
((١٨٧٤)) پاك مى دانستش از هر غش وغلّ باز از وهمش همى لرزيد دل
((١٨٧٥)) كه مبادا كاين بود خسته شود من نخواهم كه برو خجلت رود
((١٨٧٦)) اين نكردست او وگر كرد او رواست هر چه خواهد گو بكن محبوب ماست
((١٨٧٧)) هر چه محبوبم كند من كرده ام او منم من او وگر در پرده ام