تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٧ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مى داد از انگور و مويز و حلوا و پالوده و دوشاب و دانه و آرد و نان همه عشر دادى لاجرم خداى تعالى در باغ و كشت او بركتى نهاد كه همه محتاج او بودند و او محتاج كس نبود فرزندان خرج و عشر مى ديدند و بركت نه ، همچون آن زن كه خر ديد و كدو نديد
((١٥١٤)) يار تو چون دشمنى پيدا كند كرّ رشك وحقد او بيرون زند
((١٥١٥)) تو از آن اعراض او افغان مكن خويشتن را ابله ونادان مكن
((١٥١٦)) بلكه شكر حق كن ونان بخش كن كه نگشتى در جوال او كهن
((١٥١٧)) از جوالش زود بيرون آمدى تا بجويى يار صدق سرمدى
((١٥١٨)) نازنين يارى كه بعد از مرگ تو رشتهء يارىّ او گردد سه تو
((١٥١٩)) آن مگر سلطان بود شاه رفيع يا بود مقبول سلطان وشفيع
((١٥٢٠)) رسته باشى تو ز آشوب ودغل عزّ او ديدى عيان پيش از اجل
((١٥٢١)) اين جفاى خلق بر تو در جهان گر بدانى گنج زر آمد نهان
((١٥٢٢)) خلق را با تو چنين بد خو كند تا تو را ناچار روز آن سو كند
((١٥٢٣)) اين يقين دان كاندر آخر جمله شان خصم گردند وعدو وسركشان
((١٥٢٤)) تا بمانى با فغان اندر لحد لا تذرنى فرد خوانان از احد
((١٥٢٥)) اى جفايت به ز عهد وافيان هم ز داد توست عهد باقيان
((١٥٢٦)) بشنو از عقل خود اى انباردار گندم خود را بارض اللَّه سپار
((١٥٢٧)) تا شود ايمن ز دزد واز شپش ديو را با ديو چه زوتر بكش
((١٥٢٨)) كاو همى ترساندت هر دم ز فقر هم چو كبكش صيد كن اى نره صقر
((١٥٢٩)) باز سلطانى عزيز وكاميار ننگ باشد گر كند كبكت شكار
((١٥٣٠)) بس وصيت كرد وتخم وعظ كاشت چون زمينشان شوره بد سودى نداشت
((١٥٣١)) گرچه ناصح را بود صد داعيه پند را اذنى ببايد واعيه
((١٥٣٢)) تو به صد تلطيف پندش مى دهى او ز پندت مى كند پهلو تهى
((١٥٣٣)) يك كس نامستمع ز ستيز وردّ صد كس گوينده را عاجز كند
((١٥٣٤)) ز انبيا ناصح تر وخوش لهجه تر كى بود كه رفت دمشان در حجر
((١٥٣٥)) ز آن چه سنگ وكوه در كار آمدند مى نشد بدبخت را بگشاده بند
((١٥٣٦)) آن چنان دلها كه بدشان ما ومن نعتشان شد بل اشد قسوة