تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨٠ - تفسير ابيات
هر لحظه در ساغر درون آدمى چشمك مى زند .
اين بادهء درونى گاهى نمايش آب حيات ووعدهء زندگى راستين به آدمى داده وبه مرگى كه در انتظار بىاعتنايى به آن باده نهفته است تهديد مى كند .
بريده شدن خود طبيعى از تاك وجود آدمى كه پيوستهء به باغ هستى پيوستهء به باغبان است همان ، وافتادنش در ديگر شراب گيرى همان .
پس از انقلاب خود طبيعى آدمى به شراب مست كننده ودر نتيجهء آن است كه آغاز وپايان هستى خود را به خويشتن مستند مى دارد ومى گويد :
من هستم وهستىام مستند به خود من است مى گويم ومى شنوم ، مى بويم ولمس مى كنم ومى چشم ، اين همه از آن هستى من است مى روم ومى نشينم ومى خوابم ومى خندم ومى گريم ولذت مى برم ودرد مى كشم ، اين همه از آن هستى من است مى انديشم ، خيال مى كنم ، مجهولات را كشف مى كنم ، اين همه از آن هستى من است تصرف در طبيعت مى كنم وبا افراد نوع خود روابط برقرار مى سازم ، اين همه از آن هستى من است تندرستى دارم ، بيمار مى شوم ، پيروز مى گردم ، شكست مى خورم ، اين همه از آن هستى من است عشق مى ورزم ، كينه توزىها مى كنم ، از هستى خويش دفاع مى كنم ، اين همه از آن هستى من است . . . ، زيرا - من هستم وهستىام مستند به خود من است وقاحت اين سرسام وهذيان را جز در لحظات اندكى كه مى بيند حلقه هاى زنجير پولادين قوانين ضرورى از جهان هستى به دست وپاى او پيچيده است ، درك نمى كند .