تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٢ - در بيان آن كه آن چه بيان كرده مى شود صورت قصه است كه در صورت گران است و در خور آئينه تصوير ايشان و از قدوسى حقيقت آن ، نطق را شرم مى آيد و از خجالت قلم سروريش گم مى كند و العاقل يكفيه الاشاره
در بيان آن كه آن چه بيان كرده مى شود صورت قصه است كه در صورت گران است ودر خور آئينه تصوير ايشان واز قدوسى حقيقت آن ، نطق را شرم مى آيد واز خجالت قلم سروريش گم مى كند والعاقل يكفيه الاشاره
((١٨٩١)) قصه محمود واوصاف اياز چون شدم ديوانه رفت اكنون ز ساز
((١٨٩٢)) زآن كه پيلم ديد هندستان به خواب از خراج اميد بر ده شد خراب
((١٨٩٣)) كيف يأتى النظم لي والقافيه بعد ما ضاعت أصول العافيه
((١٨٩٤)) ما جنون واحد لى في الشجون بل جنون فى جنون فى جنون
((١٨٩٥)) ذاب جسمى من اشارات الكنى منذ عاينت البقاء فى الفنا
((١٨٩٦)) اى اياز از درد تو گشتم چو مو ماندم از قصه تو قصهء من بگو
((١٨٩٧)) بس فسانه عشق تو خواندم به جان تو مرا كافسانه گشتستم بخوان
((١٨٩٨)) خود تو مى خوانى نه من اى مقتدا من كُه طورم تو موسى وين صدا
((١٩٠٠)) كوه هم داند به قدر خويشتن اندكى دارد ز لطف روح تن
((١٩٠١)) تن چو اسطرلاب باشد زاحتساب آيتى از روح هم چون آفتاب
((١٩٠٢)) آن منجم چون نباشد چشم تيز شرط باشد مرد اسطرلاب ريز
((١٩٠٣)) تا كند بهرش سطرلابى نكو تا برد از حالت خورشيد بو
((١٩٠٤)) جان كز اسطرلاب جويد او صواب چه قدر داند ز چرخ وآفتاب
((١٩٠٥)) تو كز اسطرلاب ديده بنگرى در جهان ديدن بسى تو قاصرى
((١٩٠٦)) تو جهان قدر ديده ديده اى كو جهان ؟ سبلت چرا ماليده اى
((١٩٠٧)) عارفان را سرمهء هست آن بجو تا كه دريا گردد اين چشم چو جو
((١٩٠٨)) ذرّهاى از عقل وهوش ار با من است اين چه سودا وپريشان گفتن است