تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٦ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مى داد از انگور و مويز و حلوا و پالوده و دوشاب و دانه و آرد و نان همه عشر دادى لاجرم خداى تعالى در باغ و كشت او بركتى نهاد كه همه محتاج او بودند و او محتاج كس نبود فرزندان خرج و عشر مى ديدند و بركت نه ، همچون آن زن كه خر ديد و كدو نديد
((١٤٨٩)) دخل از آن جا آمدستش لاجرم هم از آن جا مى كند داد وكرم
((١٤٩١)) چون بكارى در زمين اصل كار نابرويد هر يكى را صد هزار
((١٤٩٢)) گيرم اكنون تخم را گر كاشتى در زمينى كش سبب پنداشتى
((١٤٩٣)) چون دو سه سالى نرويد چون كنى جز كه در لابه ودعا كف درزنى
((١٤٩٤)) دست بر سر مى زنى سوى اله دست وسر بر دادن رزقش گواه
((١٤٩٥)) تا بدانى كاصل اصل رزق اوست تا هم از وى جويد آن كاو رزق جوست
((١٤٩٦)) رزق از وى جو مجو از زيد وعمرو مستى از وى جو مجو از بنگ وخمر
((١٤٩٧)) منعمى زو خواه نه از گنج ومال نصرت از وى خواه نى از عم وخال
((١٤٩٨)) عاقبت زينها بخواهى ماندن هين كرا خواهى در آن دم خواندن
((١٤٩٩)) اين دم او را خوان وباقى را بمان تا تو باشى وارث ملك جهان
((١٥٠٠)) چون يفر المرء آيد من اخيه يهرب المولود يوماً من ابيه
((١٥٠١)) زان شود هر دوست آن ساعت عدو كه بت تو بود واز ره مانع او
((١٥٠٢)) روى از نقاش بر مى تافتى چون ز نقشى انس دل مى بافتى
((١٥٠٣)) اين دم ار يارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند ودر خصمى روند
((١٥٠٤)) تو بگو نك روز من پيروز شد آن چه فردا خواست شد امروز شد
((١٥٠٥)) ضد من گشتند اهل اين سرا تا قيامت بين شد پيشين مرا
((١٥٠٦)) پيش از آن كه روزگار خود برم عمر با ايشان به پايان آورم
((١٥٠٧)) كالهء معيوب بخريده بدم شكر كز عيبش پگه واقف شدم
((١٥٠٨)) پيش از آن كز دست سرمايه شدى عاقبت معيوب بيرون آمدى
((١٥٠٩)) مال رفته عمر رفتهاى نسيب مال وجان داده پى كاله معيب
((١٥١٠)) رخت دادم زرّ قلبى بستدم شاد شادمان سوى خانه مى شدم
((١٥١١)) شكر كاين قلبيش پيدا شد كنون پيش از آن كه عمر بگذشتى فزون
((١٥١٢)) قلب ماندى تا كنون در گردنم حيف بودى عمر ضايع كردنم
((١٥١٣)) چون پگه تر قلبى او رو نمود پاى خود را وا كشم من زود زود