تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧١ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مى راند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه ، و كدويى در قضيب خر مى كرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقهء كدو را نديد كنيزك را به بهانهاى به راه كرد جايى دور و با خر جمع شد بىكدو و به فضيحت هلاك شد ، كنيزك بىگاه باز آمد و نوحه كرد كه اى جانم و اى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى ، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر مرحومند نه ملعون ، بر خوان ليس على الاعمى حرج ، نفى حرج و نفى لعنت و نفى عتاب و غضب كرد
((١٣٤٨)) كرد ناديده ودر خانه بكوفت كاى كنيزك چند خواهى خانه روفت
((١٣٤٩)) از پى رو پوش مى گفت اين سخن كاى كنيزك آمدم در باز كن
((١٣٥٠)) كرد خاموش وكنيزك را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت
((١٣٥١)) پس كنيزك جمله آلات فساد كرد پنهان پيش شد در را گشاد
((١٣٥٢)) رو ترش كرد ودو ديده پر ز نم لب فرو افكند يعنى صايمم
((١٣٥٣)) در كف او نرمه جارويى كه من خانه را مى روفتم بهر عطن
((١٣٥٤)) چون كه با جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زير لب كاى اوستاد
((١٣٥٥)) رو ترش كردى وجارويى به كف چيست اين خر بر گسسته از علف
((١٣٥٦)) نيم كاره وخشمگين جنبان ذكر زانتظار تو دو چشمش سوى در
((١٣٥٧)) زير لب گفت اين نهان كرد از كنيز داشتش آن دم چوبى جرمان عزيز
((١٣٥٨)) بعد از آن گفتش كه چادر كن بسر رو فلان كس را ز من پيغام بر
((١٣٥٩)) اين چنين گو وين چنين كن وآن چنان مختصر كردم من افسانهء زنان
((١٣٦٠)) آن چه مقصود است مغز آن بگير چون به راهش كرد آن زيبا ستير
((١٣٦١)) بود از مستى شهوت شادمان در فرو بست وهمى گفت آن زمان
((١٣٦٢)) يافتم خلوت زنم از شكر بانگ رستهام از چار دانگ واز دو دانگ
((١٣٦٣)) از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بىقرار
((١٣٦٤)) چه بزان كان شهوت او را برگرفت بز گرفتن گيج را نبود شگفت
((١٣٦٥)) ميل وشهوت كر كند دل را وكور تا نمايد گرگ يوسف شهد شور
((١٣٦٦)) اى بسا سرمست نار ونارجو خويشتن را نور مطلق داند او
((١٣٦٧)) جز مگر بندهء خدا كز جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق
((١٣٦٨)) تا بداند كان خيال ناريه در طريقت نيست الا عاريه
((١٣٦٩)) زشتها را خوب بنمايد شره نيست از شهوت بتر زافات ره
((١٣٧٠)) صد هزاران نام خوش را كرده ننگ صد هزاران زيركان را كرده دنگ