تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٠ - داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مى راند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه ، و كدويى در قضيب خر مى كرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقهء كدو را نديد كنيزك را به بهانهاى به راه كرد جايى دور و با خر جمع شد بىكدو و به فضيحت هلاك شد ، كنيزك بىگاه باز آمد و نوحه كرد كه اى جانم و اى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى ، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر مرحومند نه ملعون ، بر خوان ليس على الاعمى حرج ، نفى حرج و نفى لعنت و نفى عتاب و غضب كرد
داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مى راند واو را چون بز وخروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه ، وكدويى در قضيب خر مى كرد تا از اندازه نگذرد . خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقهء كدو را نديد كنيزك را به بهانهاى به راه كرد جايى دور وبا خر جمع شد بىكدو وبه فضيحت هلاك شد ، كنيزك بىگاه باز آمد ونوحه كرد كه اى جانم واى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى ، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر وفهم ناقص ملعون واگر نه ناقصان ظاهر مرحومند نه ملعون ، بر خوان ليس على الاعمى حرج ، نفى حرج ونفى لعنت ونفى عتاب وغضب كرد
((١٣٣٣)) يك كنيزك نر خرى بر خود فكند از وفور شهوت وفرط گزند
((١٣٣٤)) آن خر نر رايگان خو كرده بود خر جماع آدمى پى برده بود
((١٣٣٥)) يك كدويى بود حيلت سازه را در ذكر كردى پى اندازه را
((١٣٣٦)) در قضيبش آن كدو كردى عجوز تا رود نيم ذكر وقت سپوز
((١٣٣٧)) گر همه لخت خر اندر وى رود هم رحم هم روده ها را بردرد
((١٣٣٨)) خر همى شد لاغر وخاتون او ماند حيران كز چه شد اين خر چو مو
((١٣٣٩)) نعلبندان را نمود آگه كه چيست علت خر كه نتيجه اش لاغريست
((١٣٤٠)) هيچ علت اندر او ظاهر نشد هيچ كس از سرّ او مخبر نشد
((١٣٤١)) در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد
((١٣٤٢)) جد را بايد به جان بنده بود زان كه جد جوينده يابنده بود
((١٣٤٣)) چون تفحص كرد از احوال خر آن كنيزك بود زير وخر زبر
((١٣٤٤)) از شكاف در بديد آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را
((١٣٤٥)) خر همى گايد كنيزك را چنان كه به عقل ورسم مردان با زنان
((١٣٤٦)) در حسد شد گفت اين چون ممكن است پس من اولىتر كه خر ملك من است
((١٣٤٧)) خر مهذب گشته وآموخته خوان نهادست وچراغ افروخته