تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧١ - در بيان آن كه ما سوى الله هر چيزى همه آكل و مأكول است هم چون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مى كرد و به صيد ملخ مشغول مى بود و غافل بود از باز گرسنه كه از قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل ، از صياد و آكل خود ايمن مباش اگر چه نمى بينيش به نظر دليل عبرتش مى بين تا چشم سر باز شدن
در بيان آن كه ما سوى الله هر چيزى همه آكل ومأكول است هم چون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مى كرد وبه صيد ملخ مشغول مى بود وغافل بود از باز گرسنه كه از قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل ، از صياد وآكل خود ايمن مباش اگر چه نمى بينيش به نظر دليل عبرتش مى بين تا چشم سر باز شدن
((٧١٨)) زان كه تو هم لقمهاى هم لقمه خوار آكل ومأكولى اى جان هوشدار
((٧١٩)) مرغكى اندر شكار كرم بود گربه فرصت يافت او را درربود
((٧٢٠)) آكل ومأكول بود آن بىخبر در شكار خود ز صياد دگر
((٧٢١)) دزد گرچه در شكار كاله است شحنه با خصمانش در دنباله است
((٧٢٢)) عقل او مشغول رخت وقفل در غافل از شحنه است واز آه سحر
((٧٢٣)) او چنان غرق است در سوداى خود غافل است از طالب وجوياى خود
((٧٢٤)) گر حشيش آب زلالى مى خورد معدهء حيوانش در پى مى چرد
((٧٢٥)) آكل ومأكول آمد آن گياه هم چنين هر هستئى غير اله
((٧٢٦)) وهو يطعمكم ولا يطعم چو اوست نيست حق مأكول وآكل لحم وپوست
((٧٢٧)) آكل ومأكول كى ايمن بود ز آكلى كاندر كمين ساكن بود ؟
((٧٢٨)) امن مأكولان جذوب ماتم است رو بدان درگاه كاو لا يطعم است
((٧٢٩)) هر خيالى را خيالى مى خورد فكر آن فكر دگر را مى چرد
((٧٣٠)) تو نتانى كز خيالى وا رهى يا بخسبى تا از آن بيرون جهى
((٧٣٢)) چند زنبور خيالى در پرد مى كشد اين سو وآن سو مى برد
((٧٣٣)) كمترين آكلان است اين خيال وان دگرها را شناسد ذو الجلال
((٧٣٤)) هين گريز از جوق اكال غليظ سوى او كه گفت مائيمت حفيظ
((٧٣٥)) يا به سوى آن كه او اين حفظ يافت گر نتانى سوى آن حافظ شتافت
((٧٣٦)) دست را مسپار جز در دست پير حق شدست آن دست او را دستگير