تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٠ - مناجات
نعمتهاى رنگارنگ شود ، قسمت مار ومور جز خاك چيزى نخواهد بود .
آرى خواه فصل بهار باشد يا خزان مرگبار ، قسمت مار ومور همان خاك است وبس .
تو اى انسان كه امير وفرمانرواى جهان با عظمتى ، چه شده است كه مانند مار خاك خوردن را پيشه كردهاى ، تو مانند آن كرم ناچيز مباش كه در سوراخ چوب به ناچيزترين غذا انس گرفته است ومى گويد چه كسى در اين دنيا بهتر از اين شيرينى مى تواند بخورد ؟ كرم ناچيز در لابلاى خاك ، وكرم سرگين خور در ميان كثافات حلوا ونقلى جز همان خاك وكثافت سراغ ندارند كلاغ بىنوا هم چشم وچراغ خود را در نجاستها مى بيند .
مناجات
((٣٠٥)) اى خداى بىنظير ايثار كن گوش را چون حلقه دادى زين سخن
((٣٠٦)) گوش ما گير ودر آن مجلس كشان كز رحيقت مچشند اين سرخوشان
((٣٠٧)) چون به ما بويى رسانيدى ازين سر مبند آن مشك را اى ربّ دين
((٣٠٨)) از تو نوشند از ذكور واز اناث بىدريغى در عطا يا مستغاث
((٣٠٩)) اى دعا ناكرده او تو مستجاب داده دل را هر دمى صد فتح باب
((٣١٠)) چند حرفى نقش كردى از رقوم سنگها از عشق آن شد همچو موم
((٣١١)) نون ابرو صاد چشم وجيم گوش بر نوشتى فتنهء صد عقل وهوش
((٣١٢)) زين حروفت شد خرد باريك ريس نسخ مى كن اى اديب خوش نويس
((٣١٣)) در خور هر فكر بسته بر عدم دم بدم نقش خيال خوش رقم
((٣١٤)) حرفهاى طرفه بر لوح خيال بر نوشته چشم وابرو خدّ وخال
((٣١٥)) بر عدم باشم نه بر موجود مست زان كه معشوق عدم وافىتر است
((٣١٦)) عقل را خط خوان آن اشكال كرد تا دهد تدبيرها را زان نورد