تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٠ - باز التماس كردن ذو القرنين از كوه قاف تا بيان صنعى از صنايع حق تعالى كند
باز التماس كردن ذو القرنين از كوه قاف تا بيان صنعى از صنايع حق تعالى كند
چون كه كوه قاف درّ نطق سفت چونش ناطق يافت ذو القرنين گفت
((٣٧٣١)) كاى سخن گوى خبير راز دان از صفات حق بكن با من بيان
((٣٧٣٢)) گفت رو كان وصف از آن هايلتر است كه بيان بر وى تواند برد دست
((٣٧٣٣)) يا قلم را زهره باشد كه پسر بر نويسد بر صحايف زان خبر
((٣٧٣٤)) گفت كمتر داستانى باز گو از صنايعهاش اى حبر نكو
((٣٧٣٥)) گفت اينك دشت سيصد ساله راه كوه هاى برف پر كردست شاه
((٣٧٣٦)) كوه بر كُه بىشمار وبىعدد مى رساند در هر زمان برفش مدد
((٣٧٣٧)) كوه برفى مى زند بر ديگرى مى رساند برف سردى تا ثرى
((٣٧٣٨)) كوه برفى مى زند بر كوه برف دم بدم زانبار بىحد وشگرف
((٣٧٣٩)) گر نبودى اين چنين وادى شها تفّ دوزخ محو كردى مر مرا
((٣٧٤٠)) غافلان را كوه هاى برف دان تا نسوزد پرده هاى عاقلان
((٣٧٤١)) گر نبودى عكس جهل برف باف سوختى از نار شوق آن كوه قاف
((٣٧٤٢)) آتش از قهر خدا خود ذرهاى است بهر تهديد لئيمان درّهاى است
((٣٧٤٣)) با چنين قهرى كه بر وى فايق است برد لطفش بين كه بر تو سابق است
((٣٧٤٤)) سبق بىچون وچگونه ومعنوى سابق ومسبوق ديدى بىدُوى ؟
((٣٧٤٥)) گر نديدى اين بود از فهم پست كه عقول خلق از آن كان يك جو است
((٣٧٤٦)) عيب بر خود نِه نه بر آيات دين كى رسد بر چرخ دين مرغ گلين
((٣٧٤٧)) مرغ را جولانگه عالى هواست زان كه نشو او ز شهوت وز هواست
((٣٧٤٨)) پس تو حيران باش بىلا وبلى تا ز رحمت پيشت آيد محملى
((٣٧٤٩)) چون ز فهم اين عجايب كودنى گر بلى گويى تكلَّف مى كنى
((٣٧٥٠)) ور بگويى نى زند نى گردنت قهر بر بندد بدان نى روزنت