تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٨ - رفتن ذو القرنين به كوه قاف و درخواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق تعالى ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت حق به تقرير درنيايد كه پيش آن ادراكها فنا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگو
مورى بر كاغذ مى رفت ، نوشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت . مورى ديگر كه تيز چشمتر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه اين هنر از ايشان مى بينم مورى ديگر كه از هر دو چشمتيزتر بود گفت ستايش بازو كن كه انگشتان فرع وى اند الى آخره
تفسير ابيات
مورى بر كاغذ مى رفت ، نوشتن قلم ديد قلم را ستودن گرفت . مورى ديگر كه تيز چشمتر بود گفت ستايش انگشتان را كن كه اين هنر از ايشان مى بينم مورى ديگر كه از هر دو چشمتيزتر بود گفت ستايش بازو كن كه انگشتان فرع وى اند الى آخره
((٣٧٢١)) موركى بر كاغذى ديد او قلم گفت با مور دگر اين راز هم
((٣٧٢٢)) كه عجايب نقشها آن كلك كرد هم چو ريحان وچو سوسنزار ورد
((٣٧٢٣)) گفت آن مور اصبع است آن پيشه ور وين قلم در فعل فرع است واثر
((٣٧٢٤)) گفت آن مور سيم كز بازو است كاصبع لاغر ز زورش نقش بست
((٣٧٢٥)) هم چنين مى رفت بالا تا يكى مهتر موران فطن بود اندكى
((٣٧٢٦)) گفت كز صورت مبينيد اين هنر كان به خواب ومرگ گردد بىخبر
((٣٧٢٧)) صورت آمد چون لباس وچون عصا جز به عقل وجان نجنبد نقشها
((٣٧٢٨)) بىخبر بود او كه آن عقل وفؤاد بى بىز تقليب خدا باشد جماد
((٣٧٢٩)) يك زمان از وى عنايت بر كند عقل زيرك ابلهىها مى كند
تفسير ابيات مورچهاى قلم را ديد كه در روى كاغذ حركت مى كند ، اين راز را با مورچهء ديگر در ميان نهاد كه آن قلم روى كاغذ چه نقشهاى زيبا وشگفت انگيز مانند ريحان وسوسنزار ترسيم كرد . مورچه در پاسخش مى گويد اصل صنعت نويسندگى از انگشت بوده حركت قلم را كه مى بينى فرعى از آن اصل است ، مورچه سوم چنين گفت كه حركت انگشت وقلم هر دو از بازوى نويسنده است بدين سان هر يك از مورچه ها علت بالاترى را بيان مى كرد تا مورچهء عاقلتر وهوشيارترى گفت شما اصلًا چرا صورت را منظور مى كنيد زيرا صورت در خواب ومرگ آگاهى خود را از دست مى دهد ، شما بدانيد كه صورت همچون لباس وعصا وبدون عقل وجان جنبشى براى