تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٢ - حقيقتى كه انسان را از شريعت و طريقت بىنياز مى كند چيست ؟
خواسته هاى طبيعى خود غوطه ور گردند . آخر چگونه مى توانم شمهاى از اوصاف تو را باز گو كنم زيرا :
((٧)) شرح تو غيب است بر اهل جهان همچو راز عشق دارم در نهان
اى حسام الدين عزيز :
((٦)) مدح تو حيف است با زندانيان گويم اندر مجمع روحانيان
من مدح تو را نتوانم گفت ، زيرا مدح نوعى از تعريف وبركنار كردن پرده از روى حقيقت است ، آفتاب با آن روشنايى كه خود دليل خويش است ، نيازى به مدح وتعريف ندارد ، به همين جهت است كسى كه مدح خورشيد مى گويد ، در حقيقت زبان به مدح خود گشوده است كه مى گويد : ديدگان من دور از بيمارى وچنان روشن است كه مى تواند آفتاب را ببيند وبالعكس ، توبيخ خورشيد جهان افروز وناديده گرفتن آن ، توبيخى بر چشمان كور وتاريك خويشتن است . تو به آن بىنوايان كه بر آفتاب كامران رشگ مى برند ، دل سوز باش ومعذورشان بدار زيرا آنان نخواهند توانست كه آفتاب جهان آرا را از ديده ها بپوشانند واز نور پاشى وطراوت بخشى او به موجودات پوسيده جلو گيرى كنند .
اى حسام الدين :
((١٥)) قدر تو بگذشت از درك عقول عقل در شرح شما شد بو الفضول
اگر چه عقل از بيان مقام والاى تو ناتوان است ، با اين حال دست از حركت وجنبش عاجزانه نتوان برداشت ، زيرا وقتى كه همهء يك مطلوب قابل دريافت نباشد ، همهء آن را رها كردن از خرد بدور است ، آرى اگر چه بارشهاى سيل آساى ابرها را نتوان سر كشيد ولى ، اين ناتوانى موجب آن نيست كه از آشاميدن آب صرف نظر شود . آرى ،
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
اگر ما نتوانيم اسرار نهانى را با مردم معمولى در ميان بگذاريم ، مى توانيم حقايق تازهاى را در پوست آن اسرار به مردم باز گو كنيم . اى حسام الدين ، اين