تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٢ - در بيان آن كه ما سوى الله هر چيزى همه آكل و مأكول است هم چون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مى كرد و به صيد ملخ مشغول مى بود و غافل بود از باز گرسنه كه از قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل ، از صياد و آكل خود ايمن مباش اگر چه نمى بينيش به نظر دليل عبرتش مى بين تا چشم سر باز شدن
((٧٣٧)) پير عقلت كودكى خو كرده است از جوار نفس كاندر پرده است
((٧٣٨)) عقل كامل را قرين كن با خرد تا كه باز آيد خرد زان خوى بد
((٧٣٩)) چون كه دست خود به دست او دهى پس ز دست آكلان بيرون جهى
((٧٤٠)) دست تو از اهل آن بيعت شود كه يد الله فوق ايديهم بود
((٧٤١)) چون كه دادى دست خود در دست پير پير حكمت كاو حكيم است وخبير
((٧٤٢)) كاو نبىّ وقت خويش است اى مريد زان كه از نور نبى آمد پديد
((٧٤٣)) در حديبيّه شدى حاضر بدين وان صحابه بيعتى را هم قرين
((٧٤٤)) پس زده يار مبشر آمدى هم چو زرّ ده دهى خالص شدى
((٧٤٥)) تا معيت راست آيد زان كه مرد با كسى جفت است كاو را دوست كرد
((٧٤٦)) اين جهان وآن جهان با او بود وين حديث احمد خوش خو بود
((٧٤٧)) گفت المرء مع محبوبه لا يفك القلب من مطلوبه
((٧٤٨)) هر كجا دام است ودانه كم نشين رو زبون گير از زبون گيران ببين
((٧٤٩)) اى زبون گير زبونان اين بدان دست هم بالاى دست است اى جوان
((٧٥٠)) تو زبونى يا زبون گير اى عجب باش تو ترسان ولرزان در طلب آكل ومأكولى اى مرغ عجب هم تو صيد وصيد گير اندر طلب
((٧٥٢)) حرص صيادى ز صيدى مغفل است مى كند او دلبرى او بىدل است
((٧٥١)) بين ايدى خلفهم سداً مباش كه نبينى خصم را وان خصم فاش
((٧٥٣)) تو كم از مرغى مباش اندر نشيد بين ايدى خلف عصفورى بديد كم ز عصفورى نهاى بنگر كه آن بين ايدى خلف چون بيند عيان
((٧٥٤)) چون به نزد دانه آيد پيش وپس چند گرداند سر ورو آن نفس
((٧٥٥)) كاى عجب پيش وپسم صياد هست تا كشم از بيم او زين لقمه دست
((٧٥٦)) پس نگه كن قصهء فجار را پيش بنگر مرگ يار وجار را
((٧٥٧)) چون هلاكت دادشان بىآلتى او قرين توست در هر حالتى
((٧٥٨)) حق شكنجه كرد وگر زو دست نيست پس بدان حق بىيد وحد داوريست