تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦١ - تفسير ابيات
هر آرزو كه بشكنى امروز در قفس فردا كه اين قفس شكند بال وپر شود
بالاخره در توى قفس بودن وپرواز در فضاى ما فوق قفس كه به هيچ وجه به تصور نمى آيد . با مضمون بيت زير قابل تصور واثبات مى شود :
دو سر هر دو حلقهء هستى به حقيقت به هم تو پيوستى
تويى كه دو سر زنجير جهان ماده وجهان ماوراى ماده را بهم پيوستهاى ، نوار مرزى اين دو قلمرو در درون تو است ، حلقه هايى كه زنجير ماده را تشكيل داده است مورد اشراف وآگاهى تو است .
عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى چنين گر نه نفس مردمى از كل خويش اجزاستى
ناصر خسرو قباديانى اين آگاهى تو را در ما فوق زنجير ماده نشان مى دهد واثبات مى كند كه سر حلقهء زنجير ماوراى ماده همان آگاهى وهشيارى است كه با تكاپو وجنبش بيشتر مى توانى از روى مرز گام به ما فوقش بگذارى ، اگر چه به طور اجمال هر دو سلسله را در مقابل ديدگان خود مطرح بسازى .
تفسير ابيات اگر چه زليخا درهاى خانه را از هر طرف بسته بود كه يوسف نتواند فرار كند ، اما يوسف به جهت رهايى از معصيت خداوندى تكاپو وتلاشها نمود وتوكل بر خدا كرد وناگهان قفل در باز شد وراه فرار از آن خانهء معصيت برايش آشكار گشت . آرى ، اگر چه در اين دنيا شكافى در ظاهر براى نفوذ به پشت پردهء طبيعت ديده نمى شود اما مانند يوسف بايد دويد وجنبيد وراه پيدا كرد .
اگر آدمى در اين دنيا بكوشد جاى ترديد نيست كه قفلها به رويش باز شود وراه پيش پايش گسترده گردد وبه سوى عالم لا مكان رهسپار گردد . تو از آمدن خود به اين جهان اطلاع دارى ولى آيا راه آمدن را نيز مى بينى ومى شناسى ؟ تو از جايى آمدى ووطنى پيشين در پشت سر گذاشتى وراه اين عبور را به هيچ وجه نمى دانى .
تو اگر چه راه آمدن را نمى دانى ، اما نمى توانى بگويى : راه براى آمدن وجود