تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٧ - تفسير ابيات
لذا هر اندازه كه نيروى صعود به ما فوق عقل نظرى وفعاليتهاى حواس بيشتر بوده وبيشتر در اختيار انسانى قرار بگيرد ، از اضطراب روانى كاسته مى شود تفسير ابيات اين حال جنون داستان محمود واوصاف اياز را از اختيارم بيرون ساخت ، زيرا فيل من در خواب روياى هندوستان را ديد ، ده وجودم خراب گشت وتوقع خراج از آن بىهوده است . پس از آن كه اصول عافيت روانى ضايع شد نظم وقافيه از من دورى گزيد .
در اين ناله هاى روحانى يك ديوانگى دامن گيرم نيست ، بلكه ديوانگيهاى تو در تو به سراغم آمده است . من از موقعى كه بقا را در فنا ديدم از اشارات ابهام انگيزش بدنم گداخته شد .
اى اياز عزيز ، من از درد تو مانند موى باريك لاغر گشته واز ادامهء داستان تو درماندهام اكنون نوبت تست كه داستان مرا تو بگويى . من آن قدر افسانهء عشق تو را از اعماق جانم بر خواندم كه خود به افسانه مبدل گشتهام اكنون به سراغ من بيا اين كه گفتم خطاى ديگرى بود زيرا
((١٨٩٨)) خود تو مى خوانى نه من اى مقتدا من كُه طورم تو موسى وين صدا
كوه بىنوا از صدايى كه از آن منعكس است چيزى نمى داند ، زيرا او توانايى گفتن ندارد ، بلكه اين موسى است كه گفتنيها را مى فهمد نه كوه ناتوان .
با اين حال كوه جامد هم چيزى مى داند ولى به اندازه خويشتن ، چنانكه بدن آدمى نيز اندكى از لطف روح را در مى يابد .
بدن مانند اسطرلاب است كه براى محاسبه تعبيه شده است . وخود مى تواند علامتى را از روح كه مانند خورشيد درخشان است نشان بدهد .
مرد منجم بدان جهت كه نمى تواند با چشم طبيعى نكات دقيق آفتاب وستارگان را دريابد ، لذا مجبور است كه از اسطرلاب كمك بجويد واز حال خورشيد اطلاعى به دست بياورد . آن جان پستى كه مى خواهد حقيقت را از اسطرلاب بجويد ، از چرخ