تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٨ - تفسير ابيات
وآفتاب چه قدر وارزشى به دست خواهد آورد . تو اگر بخواهى فقط از اسطرلاب بنگرى ، در جهان بينى كوته بين ودرمانده خواهى بود . تو اين جهان را بقدر ديدگان خود مى بينى ولى جهان كجا وديدگان تو كجا .
آن گاه به اين جهان بينى خطا كارانهء خود سبيلهايت را هم تاب مى دهى برو به سراغ مردان معرفت ، آنان سرمهاى دارند كه براى جهان بينى بدون آن سرمه نمى توان گامى برداشت . آن سرمه ى الهى را به دست بياور تا اين ديدگان مانند جويبارت مبدل به دريا گردد .
اگر من ذرهاى عقل وهوش با خود داشتم اين همه سودا زده وپريشان گويى نمى كردم . پس من گناهى ندارم وگناه من به گردن كسى است كه عقلم را برده وعقل همهء عقلا در مقابلش درمانده است . اى پناه دهندهء عقل واى مفتون كنندهء خرد ، براى عقول آدميان جز تو پناهى نيست .
از آن هنگام كه ديوانهام كردى هواى عقل در سر نپروراندهام واز آن موقع كه مرا آراستهاى هرگز به زيباييها رشگ نبرده ام .
اى اياز ، آيا اين جنون من در هواى تو جنون پاك است ؟ بگو بلى ، خدا پاداش نيكويت دهاد . اگر به تازى سخن گويد يا به پارسى ، گوش وهوشى نيست كه به فهمش نايل گردى . باده خوشگوار او شايستهء هر هوشى نيست چنانكه هر گوشى حلقهء بندگى او را سزاوار نمى باشد . من -
((١٩١٦)) بار ديگر آمدم ديوانه وار رو رو اى جان زود زنجيرى بيار
جز آن زنجير زلف دلبر نازنينم اگر صدها زنجير ديگر بياورى ، من پاره اش خواهم كرد .
زنجيرى از عشق بر پاى دلم بسته است كه اين همه وعظ وپند به حال من سودى نخواهد بخشيد . داستان عشق اياز آغازى ندارد واين داستان كه آغازى ندارد پايانى هم نخواهد داشت .