تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٦ - بقيه حال مريد مقلد در گريه
بقيه حال مريد مقلد در گريه
((١٢٩٧)) آن مريد ساده از تقليد نيز گريهاى مى كرد وفق آن عزيز
((١٢٩٨)) او مقلدوار هم چون مرد كر گريه مى ديد وز موجب بىخبر
((١٢٩٩)) چون بسى بگريست خدمت كرد ورفت از پىاش آمد مريد خاص تفت
((١٣٠٠)) گفت اى گريان چو ابر بىخبر از وفاق گريهء شيخ از نظر
((١٣٠١)) اللَّه اللَّه اللَّهاى وافى مريد گر چه در تقليد هستى مستفيد
((١٣٠٢)) تا نگويى ديدم آن شه مى گريست من چو او بگريستم كاين منكرى است
((١٣٠٣)) گريهاى كز جهل وتقليد است وظن نيست هم چون گريهء آن مؤتمن
((١٣٠٤)) تو قياس گريه بر گريه مساز هست زين گريه بدان راه دراز
((١٣٠٥)) هست آن از بعد سى ساله جهاد عقل اين جا هيچ نتواند فتاد
((١٣٠٦)) هست زان سوى خرد صد مرحله عقل را ياوه مكن اين جا هله
((١٣٠٧)) گريهء او نز غم است ونز فرح روح داند گريهء عين الملح
((١٣٠٨)) گريهء او خندهء او زان سريست زان چه وهم وعقل باشد زان بريست
((١٣٠٩)) آب ديدهء او چو ديدهء او بود ديدهء ناديده ديده كى شود
((١٣١٠)) آن چه او بيند نتان كردن مساس نز قياس عقل ونز راه حواس
((١٣١١)) شب گريزد چون كه نور آيد ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور
((١٣١٢)) پشه بگريزد ز باد بادها پس چه داند پشه ذوق بادها
((١٣١٣)) چون قديم آيد حدث گردد عبث پس كجا داند قديمى را حدث
((١٣١٤)) بر حدث چون زد قدم دنگش كند چون كه كردش نيست هم رنگش كند
((١٣١٥)) گر بخواهى تو بيابى صد نظير ليك من پروا ندارم اى فقير
((١٣١٦)) اين الم وحم اين حروف چون عصاى موسى آمد در وقوف
((١٣١٧)) حرفها ماند بدين حرف از برون ليك باشد در صفات اين زبون
((١٣١٨)) هر كه گيرد او عصايى ز امتحان كى بود چون آن عصا وقت بيان