تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٣٧ - مناجات
مناجات
((١١٩٧)) اى دهنده قوت وتمكين وثبات خلق را زين بىثباتى ده نجات
((١١٩٨)) اندر آن كارى كه ثابت بود نيست قائمى ده نفس را كه منثنى است اندر آن كارى كه دارد آن ثبات قائمى ده نفس را بخشش حيات
((١١٩٩)) صبرشان بخش وكفه ميزان گران وا رهانشان از دم صورت گران
((١٢٠٠)) وز حسودى بازشان خر اى كريم تا نباشد از حسد ديو رجيم
((١٢٠١)) در نعيم فانى مال وجسد چون همى سوزند عامه از حسد
((١٢٠٢)) پادشاهان بين كه لشكر مى كشند از حسد خويشان خود را مى كشند
((١٢٠٣)) عاشقان لعبتان هر قذر كرده قصد خون وجان يكديگر
((١٢٠٤)) ويس ورامين خسرو وشيرين بخوان تا چه كردند از حسد آن ابلهان
((١٢٠٥)) بس فنا شد عاشق ومعشوق نيز كه نه چيزند وهواشان هم نه چيز
((١٢٠٦)) پاك الهى كاو عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق كند
((١٢٠٧)) در دلى نه دل حسدها سر كند نيست را هست اين چنين مضطر كند
((١٢٠٨)) اين زنانى كز همه مشفقترند از حسد دو ضره خود را مى خورند
((١٢٠٩)) تا كه مردانى كه خود سنگين دلند از حسد اندر كدامين منزلند
((١٢١٠)) گر نكردى شرع افسونى لطيف بردريدى هر كسى جسم حريف
((١٢١١)) شرع بهر دفع شر رايى زند ديو را در شيشهاى حجت كند
((١٢١٢)) از گواه واز يمين واز نكول تا به شيشه در رود ديو فضول
((١٢١٣)) مثل ميزانى كه خشنودى دو ضد جمع مى آيد يقين از هزل وجد
((١٢١٤)) شرع را هم چون ترازو دان يقين كه بدو خصمان رهند از جنگ وكين
((١٢١٥)) گر ترازو نبود آن خصم از جدال كى رهد از وهم حيف واحتيال
((١٢١٦)) پس درين مردار زشت بىوفا اين همه رشك است وخصمى وجفا