تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
(١)
مناجات
١ ص
(٢)
نوع چهارم
٧ ص
(٣)
نوع پنجم
٨ ص
(٤)
اجتماع درون گرايى و جهان يابى و برون نگرى در افراد فراوان
١٤ ص
(٥)
تصديق كردن استر جواب اشتر را و اقرار آوردن به فضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و راه نمودن و يارى دادن پدرانه و شاهانه
١٥ ص
(٦)
تفسير ابيات
١٨ ص
(٧)
لابه كردن قبطى سبطى را كه يك سبو به نيت خويش از نيل پر كن و بر لب من نه تا من بخورم به حق دوستى و برادرى سبويى كه شما سبطيان بهر خود پر مى كنيد از نيل آب صافى است و سبو كه ما قبطان پر مى كنيم خون صاف است
٢٠ ص
(٨)
تفسير ابيات
٢٥ ص
(٩)
در خواست قبطى دعاى خير و هدايت از سبطى و دعا كردن سبطى قبطى را به خير و مستجاب شدن دعا از اكرم الاكرمين
٢٩ ص
(١٠)
حكايت آن زن پليد كار كه شوهر را گفت آن خيالات از سر امرود بن مى نمايد تو را كه چنين نمايد چشم را از سر امرود بن ، از درخت فرود آ تا آن خيالات برود و اگر كسى گويد كه آنچه آن مرد مى ديد خيال نبود جواب آن است كه اين مثال است نه مثل در مثال همين قدر بس بود كه اگر بر سر امرودبن نرفتى هرگز آنها نديدى خواه خيال خواه حقيقت و همين كافى است
٣٦ ص
(١١)
آيه
٣٧ ص
(١٢)
هر اندازه كه رشد روانى يك فرد بيشتر است ، از ظواهر سخنان و رويدادها عبور كرده بيشتر به حقيقت سخن و رويداد آشنا مى شود ، يكى از نتايج بسيار مهم اين نفوذ عقلى كشف واقعيات جدى از شوخىها است
٣٨ ص
(١٣)
تفسير ابيات
٤١ ص
(١٤)
باقى قصهء موسى عليه السلام
٤٢ ص
(١٥)
آيه
٤٣ ص
(١٦)
اين كالبد مادى و مقتضياتش را كه از مجراى طبيعت گرفتهايد و لو براى يك بار هم كه شده است بر زمين بياندازيد و آن را بشناسيد و سپس بر داريد
٤٤ ص
(١٧)
تفسير ابيات
٤٦ ص
(١٨)
سخت شدن كار بر قبطيان و شفاعت كردن فرعون
٤٨ ص
(١٩)
تفسير ابيات
٥٢ ص
(٢٠)
دعا كردن موسى عليه السلام و سبز شدن كشت
٥٥ ص
(٢١)
تفسير ابيات
٥٧ ص
(٢٢)
اطوار و منازل خلقت آدمى از ابتدا
٦٠ ص
(٢٣)
آيه
٦١ ص
(٢٤)
اى تبهكار ، اى قاتل جان خود ، هيچ مى دانى كه قصاص قتل خود ، روزى به سراغت خواهد آمد
٦٢ ص
(٢٥)
تفسير ابيات
٦٣ ص
(٢٦)
در بيان آنكه خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند و از حق خواهان كه روزىهاى ما را فربه گردان و زود زاد به ما برسان كه ما را صبر نماند
٦٦ ص
(٢٧)
بحث و انديشه و گفت گو در ذات خداوندى جز دورى از او و گم راهى نتيجهء ديگرى در بر ندارد
٦٩ ص
(٢٨)
تفسير ابيات
٧٣ ص
(٢٩)
رفتن ذو القرنين به كوه قاف و درخواست كردن كه اى كوه قاف از عظمت صفت حق تعالى ما را بگو و گفتن كوه قاف كه صفت عظمت حق به تقرير درنيايد كه پيش آن ادراكها فنا شود و لابه كردن ذو القرنين كه از صنايعش كه در خاطر دارى و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگو
٧٦ ص
(٣٠)
باز التماس كردن ذو القرنين از كوه قاف تا بيان صنعى از صنايع حق تعالى كند
٨٠ ص
(٣١)
تفسير ابيات
٨٣ ص
(٣٢)
آيه
٩٠ ص
(٣٣)
تفاعلات عناصر مادى بدن را به وجود مى آورد ، عناصر و اجزاى بدن در حال تفاعل مانند اصطكاك سنگ و آهن شرارهء غرايز و مشاعر را به وجود مى آورد آن گاه همين شراره بر بدن مسلط مى گردد اما شعلهء ديگرى در وجود انسانى است كه بر برج آتشهاى طبيعى مسلط مى شود
٩٢ ص
(٣٤)
اگر شما به ظاهر عناصر طبيعى بدن بنگريد مانند دو قطعه سنگ و آهن هستند كه با يك سندان و آهن ديگر مى شكنند و متلاشى مى شوند ، اما صفت درونى و محصول شگفت انگيز آن عناصر طبيعى بدن نيرومندتر از كوه آهن و افزونتر از آن است ، اين يك معناى بزرگى از ايده آليستى است كه رئاليستى را در بر مى گيرد
٩٤ ص
(٣٥)
داد از دست نيم دانش اندوزان كه بزرگترين جنايت را بر فرهنگ بشرى وارد مى سازند
٩٥ ص
(٣٦)
تفسير ابيات
٩٧ ص
(٣٧)
دفتر پنجم
١٠٥ ص
(٣٨)
ديباچهء دفتر پنجم
١٠٧ ص
(٣٩)
آيه
١٠٨ ص
(٤٠)
لو ظهرت الحقائق بطلت الشرايع آيا شريعت و طريقت و حقيقت با يكديگر متفاوتند ؟
١١٠ ص
(٤١)
شريعت و طريقت از ديدگاه قرآن
١١٤ ص
(٤٢)
حقيقتى كه انسان را از شريعت و طريقت بىنياز مى كند چيست ؟
١١٦ ص
(٤٣)
تفسير آيه كريمه فخذ اربعة من الطير فصرهن اليك الخ
١٢٤ ص
(٤٤)
آيه
١٢٥ ص
(٤٥)
با تعديل قواى حيوانى روان خود را از آلوده نمودن نيك و بدها نجات بدهيم
١٢٦ ص
(٤٦)
تفسير ابيات
١٢٨ ص
(٤٧)
در سبب ورود اين حديث كه الكافر يأكل فى سبعة امعاء و المؤمن يأكل فى معا واحد
١٣١ ص
(٤٨)
جنگ را چه كسانى راه مى اندازد ؟
١٣٣ ص
(٤٩)
تفسير ابيات
١٣٥ ص
(٥٠)
درِ حجره گشادن مصطفى صلى الله عليه و آله بر مهمان و خود را پنهان كردن تا خجل نشود
١٣٨ ص
(٥١)
در سبب رجوع كردن آن كافر به خانه مصطفى صلى الله عليه و آله در آن ساعت كه مصطفى بالين ملوث او را به دست خود مى شست و خجل شدن او و جامه چاك كردن و نوحهء او بر خود و بر حال خود
١٤١ ص
(٥٢)
آيه
١٤٣ ص
(٥٣)
توضيحى در بارهء آيه انما يريد الله ليذهب ( آيهء تطهير )
١٤٥ ص
(٥٤)
تفسير ابيات
١٤٧ ص
(٥٥)
نواختن مصطفى صلى الله عليه و آله مهمان را و مسلمان شدن و تسكين دادن او را از اضطراب و ندامت
١٥٠ ص
(٥٦)
تفسير ابيات
١٥١ ص
(٥٧)
پاك كردن آب همهء پليدىها را و باز پاك كردن خداى تعالى آب را از پليدى ، لاجرم قدوس آمد حق تعالى
١٥٤ ص
(٥٨)
آيا بندگان خداوند در تقرب به خدا به واسطه نيازمنداند ؟
١٥٨ ص
(٥٩)
تفسير ابيات
١٦٠ ص
(٦٠)
در بيان آن كه نور ، خود را از اندرون شخص منور ظاهر كند بر خلقان بىفعل و قول عارف افزون از آن كه به قول و فعل او ظاهر شود چنانكه آفتاب كه بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذّن حاجت نيايد بىآنكه قولى و فعلى بيان كند گواهى دهد بر نور او
١٦٤ ص
(٦١)
آن زندگى كه بنيانش بر تناقض است ، كدامين فلسفه و هدف را از آن توقع داريد ؟
١٦٧ ص
(٦٢)
تفسير ابيات
١٦٨ ص
(٦٣)
عرضه كردن مصطفى صلى الله عليه و آله شهادت را بر آن مهمان خويش
١٧٠ ص
(٦٤)
تفسير ابيات
١٧١ ص
(٦٥)
بيان آن كه نور كه غذاى جان است غذاى جسم اوليا مى شود تا آن كه جسم يار شود جان را كه اسلم شيطانى على يدى
١٧٤ ص
(٦٦)
مادامى كه عشق به معشوق ديگرى در شما به وجود نيايد دست از عشق به معشوق نخستين نخواهيد برداشت
١٧٥ ص
(٦٧)
تفسير ابيات
١٧٧ ص
(٦٨)
مناجات
١٨٠ ص
(٦٩)
تفسير ابيات
١٨١ ص
(٧٠)
تمثل لوح محفوظ و ادراك عقل هر كسى از آن كه امر و قسمت و مقدر هر روزهء وى است هم چون ادراك جبرئيل عليه السلام هر روز از لوح محفوظ
١٨٣ ص
(٧١)
علت اساسى اختلاف تخيلات و تداعى معانىها و انديشه ها چيست ؟
١٨٤ ص
(٧٢)
تفسير ابيات
١٨٦ ص
(٧٣)
تفسير ابيات
١٨٨ ص
(٧٤)
تفسير ابيات
١٩١ ص
(٧٥)
سبب آنكه فرجى را فرجى نام نهادند از اول
١٩٢ ص
(٧٦)
فى المناجاة
١٩٤ ص
(٧٧)
آيه
١٩٥ ص
(٧٨)
تفسير ابيات
١٩٨ ص
(٧٩)
صفت طاوس و طمع او و سبب كشتن ابراهيم خليل عليه السلام او را
٢٠١ ص
(٨٠)
تفسير ابيات
٢٠٢ ص
(٨١)
در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر گريزانند و به لطف حق در آويزان اما حق تعالى قهر ما را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد ، نعل باژگونه و تلبيس و مكر اللَّه بود تا اهل تمييز و ينظر بنور اللَّه از حالى بينان و ظاهر بينان جدا شوند كه ليبلونكم ايكم احسن عملا
٢٠٥ ص
(٨٢)
صحنهء هستى جايگاه حقايق ضد نماى حقايق ماوراى طبيعت است
٢٠٨ ص
(٨٣)
تفسير ابيات
٢١١ ص
(٨٤)
تفاوت عقول در اصل فطرت خلاف معتزله كه ايشان گويند در اصل عقول جزوى برابرند اين افزونى و تفاوت از تعلم است و رياضت و تجربه
٢١٤ ص
(٨٥)
حكايت آن اعرابى كه سگ او از گرسنگى مى مرد و انبان او پر از نان و بر سگ نوحه مى كرد و شعر مى گفت و مى گريست و بر سر و رو مى زد و دريغش مى آمد لقمهء از انبان به سگ دادن
٢١٧ ص
(٨٦)
تفسير ابيات
٢٢٠ ص
(٨٧)
در بيان آنكه هيچ چشم بد آدمى را چنان زيان ندارد كه چشم پسند خويش مگر كه چشم او مبدل شده باشد به نور حق كه بىيسمع و بىيبصر و از خويشتن بىخويش شده باشد در معنى آيه كريمه و ان يكاد الذين كفروا الخ
٢٢٢ ص
(٨٨)
آيه
٢٢٣ ص
(٨٩)
آيا موضوع چشم زدن صحت دارد ؟
٢٢٤ ص
(٩٠)
انسان مقام پرست كامى به پهناى جهان هستى دارد و شعلهاى خاموش نشدنى كه اگر همه ى عالم هستى را در شعله هاى خود بكشد و چيز ديگرى باقى نماند ، خود را مى سوزاند
٢٢٦ ص
(٩١)
تفسير ابيات
٢٢٧ ص
(٩٢)
قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مى كند به منقار و مى انداخت و تن خود را كل و زشت مى كرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمى آيد ؟ گفت مى آيد ، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوى جان من است
٢٣٠ ص
(٩٣)
در بيان آن كه صفا و سادگى نفس مطمئنه از فكرتها مشوش مى شود چنان كه بر روى آئينه چيزى نويسى يا نقش كنى اگر پاك كنى داغى بماند و نقصانى
٢٣٣ ص
(٩٤)
آيا دقت كارىها و باريك بينى علمى و جهان بينىها را رها كنيم و به اصلاح حال خويشتن بپردازيم ؟
٢٣٤ ص
(٩٥)
تفسير ابيات
٢٣٧ ص
(٩٦)
روايت
٢٤١ ص
(٩٧)
شما به مبارزه با قانون طبيعت دعوت نشدهايد ، انكار آن چه كه موجود است مبارزه با قانون طبيعت است كه جلوه گاه مشيت الهى است بلكه تكليف انسانى الهى شما تعديل موجوديت خود با مقتضيات طبيعت است كه نتيجه اش بارور شدن شخصيت انسانى شما است
٢٤٢ ص
(٩٨)
تفسير ابيات
٢٤٣ ص
(٩٩)
در بيان آن كه ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
٢٤٥ ص
(١٠٠)
تفسير ابيات
٢٤٦ ص
(١٠١)
در بيان آن كه عقل و روح در آب و گل محبوساند هم چو هاروت و ماروت در چاه بابل
٢٥٢ ص
(١٠٢)
تفسير ابيات
٢٥٣ ص
(١٠٣)
تفسير ابيات
٢٥٦ ص
(١٠٤)
بيان آن كه هنرها و زيركىها و مال دنيا همچون پرهاى طاووس عدوّ جان است
٢٥٧ ص
(١٠٥)
قدرت و اختيار براى آن فرد و طبقه و جامعه شايسته است كه بتواند مالك خويشتن بوده باشد
٢٥٨ ص
(١٠٦)
خود و خود خواهى
٢٥٩ ص
(١٠٧)
تفسير ابيات
٢٦٣ ص
(١٠٨)
در صفت آن بىخودان كه از شرّ خود و هنر خود ايمن شدهاند كه فانى اند در بقاى حق هم چون ستارگان كه فانى اند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
٢٦٥ ص
(١٠٩)
تفسير ابيات
٢٦٧ ص
(١١٠)
در بيان آن كه ما سوى الله هر چيزى همه آكل و مأكول است هم چون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مى كرد و به صيد ملخ مشغول مى بود و غافل بود از باز گرسنه كه از قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل ، از صياد و آكل خود ايمن مباش اگر چه نمى بينيش به نظر دليل عبرتش مى بين تا چشم سر باز شدن
٢٧١ ص
(١١١)
اصل آكل و ماكول منحصر به جسمانيات عينى طبيعت نيست ، بلكه خيالات و انديشه ها هم يكديگر را مى خورند
٢٧٤ ص
(١١٢)
تفسير ابيات
٢٧٦ ص
(١١٣)
در هيچ مورد قيافهء موجود درك كننده پليدتر از آن نيست كه به انحراف و غلط خود آگاه شود و با اين حال انحراف و غلط را بروى خود نياورد و به كجرويش ادامه بدهد
٢٨١ ص
(١١٤)
تفسير ابيات
٢٨٢ ص
(١١٥)
مناجات
٢٨٣ ص
(١١٦)
براى يك بار هم كه امكان داشته باشد ، بگذاريد ديدهء دل از افق بالاترى به هستى خويش و جريان هستى بنگرد و واقعيت تركيب و تجزيه و فنا و بقاء را دريابد
٢٨٧ ص
(١١٧)
به همين جهت است كه متدولوژى ( شناخت روشهاى علوم ) نتوانست افكار بشرى را از فلسفه و جهان بينى كلى بىنياز كند
٢٨٨ ص
(١١٨)
در گذرگاه كمال از فناى موقعيت اول دل خوش باش ، زيرا تا از فناها نگذرى به بقا نخواهى رسيد
٢٩٠ ص
(١١٩)
تفسير ابيات
٢٩١ ص
(١٢٠)
اوصاف عالى بشرى مانند اجزاى موجوديت آنان است
٢٩٦ ص
(١٢١)
تفسير ابيات
٢٩٧ ص
(١٢٢)
يكى از تلخترين شكنجه زندگانى زجر و شكنجهاى است كه بر رادمردان از دمسازى با ناكسان و ناجوانمردان وارد مى گردد
٣٠١ ص
(١٢٣)
تفسير ابيات
٣٠٢ ص
(١٢٤)
حكايت محمد خوارزمشاه كه شهر سبزوار را به جنگ بگرفت امان جان خواستند گفت آنگه امان دهم كه ازين شهر پيش من به هديه ابو بكر نامى بياوريد
٣٠٤ ص
(١٢٥)
تفسير ابيات
٣١٣ ص
(١٢٦)
تفسير ابيات
٣١٦ ص
(١٢٧)
بيان آن كه كشتن ابراهيم عليه السلام خروس را و مذمت او اشارت به قمع او قهر كدام صفت بود از صفات مذمومات مهلكات در باطن مريد
٣١٧ ص
(١٢٨)
تفسير ابيات
٣١٨ ص
(١٢٩)
كودكى و جوانى و ميانسالى بهار و طراوتى است در زندگى ، اما آن كهن سالى كه در آن قواى مادى و مغزى و روانى آدمى به پستى مى رود و سپس به مشتى خاك تبديل مى گردد ، چه معنا مى دهد ؟ ؟
٣٢٢ ص
(١٣٠)
تفسير ابيات
٣٢٤ ص
(١٣١)
تفسير آيهء « الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون »
٣٢٦ ص
(١٣٢)
آيه
٣٢٨ ص
(١٣٣)
تفسير ابيات
٣٢٩ ص
(١٣٤)
در مثال عالم نيست هست نما و عالم هست نيست نماى
٣٣٤ ص
(١٣٥)
تفسير ابيات
٣٣٦ ص
(١٣٦)
در بيان معنى حديث شريف « لا بد من قرين يدفن معك و هو حى و تدفن معه و أنت ميت ، إن كان كريماً أكرمك و إن لئيماً أسلمك و ذلك القرين عملك فأصلحه ما استطعت » صدق رسول الله صلى الله عليه و آله
٣٣٧ ص
(١٣٧)
آن جا كه سؤال پردهء تاريكى روى حقيقت مى كشد
٣٤٢ ص
(١٣٨)
تفسير ابيات
٣٤٦ ص
(١٣٩)
در بيان معنى حديث شريف « من جعل الهموم هماً واحداً كفاه الله سائر همومه من تفرقت به الهموم لا يبالي في أى واد منها هلك »
٣٤٨ ص
(١٤٠)
نگذاريد هوش و ساير نيروهاى خدا دادى مغز و روان شما پخش و پراكنده و بىهوده مستهلك شود
٣٥٠ ص
(١٤١)
تفسير ابيات
٣٥٤ ص
(١٤٢)
توضيح
٣٥٧ ص
(١٤٣)
شما انسانها مانند آن مورچهء ناتوان در ميان توپ نيستيد كه هر چه بدويد و بالا و پائين برويد نتوانيد از آن توپ رخنهاى به خارج پيدا كنيد و توپ و پايى را كه به آن مى خورد و آن را مى غلطاند نشناسيد شما با دويدن و تقلا در صحنه ى هستى ، قطعاتى از فلز درونى خويشتن را در كورهء شعله ور اعماق جانتان كليد ساخته ، قفلهاى سخت و محكمى را كه به درهاى پولادين جهان زده شده است باز خواهيد كرد
٣٥٨ ص
(١٤٤)
تفسير ابيات
٣٦١ ص
(١٤٥)
قصهء آن شخص كه دعوى پيمبرى مى كرد ، گفتندش چه خوردهاى كه گيج شدهاى ؟ گفت اگر يافتمى كه خورد ، مى نه گيج شد مى و نه ياوه گفتمى كه هر سخن نيك كه با غير اهلش گويند ياوه گفته باشند اگر چه بر آن ياوه گفتن مأمور باشند
٣٦٣ ص
(١٤٦)
تفسير ابيات
٣٦٤ ص
(١٤٧)
1 - حواس آدمى بر دو نوع است - نوع مخصوص به دريافت نمودهاى جهان طبيعت ، نوع مخصوص به دريافت حقايق ما فوق طبيعت مانند عقل جزئى و عقل كلى
٣٧١ ص
(١٤٨)
2 - اگر حقيقت حواس ظاهرى و امكانات و ارزش آنها را بفهميد گام بسيار مؤثرى در راه وصول به حقايق برداشتهايد
٣٧٥ ص
(١٤٩)
2 - حواس طبيعى زاييده شدهء ماده و قوانين آن است
٣٧٧ ص
(١٥٠)
3 - حواس ظاهرى با كميتها و كيفيتهاى طبيعت سر و كار دارد و بس
٣٧٨ ص
(١٥١)
4 - حواس ظاهرى مانند عقل نظرى است كه به منزله مدير عامل داخلى آنها است ، تنها با آثار و رابطه عليت سر و كار دارند
٣٨٠ ص
(١٥٢)
5 - آيا حواس طبيعى در فعاليت براى واقع يابى متهماند ؟
٣٨١ ص
(١٥٣)
6 - آيا بشر مى تواند خود را از زنجير محدود كنندهء حواس طبيعى نجات بدهد ؟
٣٨٣ ص
(١٥٤)
7 - تكامل غير مستقيم حواس طبيعى
٣٨٥ ص
(١٥٥)
8 - اتحاد حواس چيست ؟ و دگرگونى تكاملى يا غير تكاملى در حواس چگونه شروع مى شود ؟
٣٩٠ ص
(١٥٦)
9 - عظمت انسانى به حواس ظاهريش نيست ، بلكه به جهت حس والاترى است كه انسان به وسيلهء آن از حيوانات بالاتر قرار گرفته است
٣٩٣ ص
(١٥٧)
10 - ممكن است كه انسان در عقل نظرى و حواس طبيعى به كمال رسيده باشد ولى دريافتهاى روحى او كه از حس والا سرچشمه مى گيرد ، ناقص بوده باشد
٣٩٨ ص
(١٥٨)
11 - چنانكه براى فعاليت حس بصرى وجود نور لازم است ، هم چنين براى فعاليت حواس والا نور والايى مورد احتياج است
٣٩٩ ص
(١٥٩)
12 - نديدن نور غيبى را دليل نيستى آن ندانيد ، زيرا نور يا نيروى ديدن خود چشم را هم به طور محسوس نمى بينيم
٤٠١ ص
(١٦٠)
13 - با همين حواس در دريافت حقايق كوشا باشيد ، زيرا در روز رستاخيز از نعمت حواس طبيعى مسئول قرار خواهيم گرفت
٤٠٢ ص
(١٦١)
تفسير ابيات
٤٠٤ ص
(١٦٢)
سبب عداوت عام و بىگانه زيستن ايشان با اوليا كه به حقشان مى خوانند و به آب حيات ابدى مى كشانند
٤٠٦ ص
(١٦٣)
مقايسه و بيان اجمالى تفاوت ميان تعهد و مكلف بودن در تعهدات معمولى و تعهد الهى
٤١٠ ص
(١٦٤)
مرحلهء سوم - آغاز به وجود آمدن دولتها
٤١٤ ص
(١٦٥)
مرحلهء چهارم - دولتها مى توانند شئون حقوقى را تنظيم نموده و پديده هاى مربوط به مسئوليتها را از همديگر تفكيك نمايند
٤١٧ ص
(١٦٦)
ملاك انسانيت با احساس و انجام تعهدى است كه در درون خود ، با خدا در مى يابد
٤٢٠ ص
(١٦٧)
انسانيت - تعهد
٤٢١ ص
(١٦٨)
ارزش انسان تعهد الهى
٤٢٣ ص
(١٦٩)
طبيعت اولى آدمى انعطاف به سود جويى و تعهد ضد انعطاف است
٤٢٤ ص
(١٧٠)
اساسىترين عامل شكست خوردن انسانيت در دوران ما به شوخى گرفتن و بىاعتنايى به موضوع تعهد است
٤٢٥ ص
(١٧١)
تفسير ابيات
٤٢٨ ص
(١٧٢)
در بيان آن كه مرد بد كار چون متمكن در بد كارى شود و اثر دولت نيكو كاران ببيند شيطان شود و مانع خير گردد از حسد ، هم چون شيطان خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد « أ رأيت الذى ينهى عبداً اذا صلى »
٤٣٠ ص
(١٧٣)
تفسير ابيات
٤٣٤ ص
(١٧٤)
مناجات
٤٣٧ ص
(١٧٥)
اگر اندكى در مجموع هويت اين معشوقهاى ظاهرى بيانديشيد ، خواهيد ديد واحدهايى در مجموع هويت اين معشوقها وجود دارد كه هر يك از آنها مى تواند عشق آن پديدهء ايده آل انسانى را رسوا بسازد
٤٤٢ ص
(١٧٦)
تفسير ابيات
٤٤٤ ص
(١٧٧)
سؤال كردن شاه از مدعى پيغمبرى كه چه وحى به تو آمده
٤٤٧ ص
(١٧٨)
حكايت آن عاشق كه با معشوق خدمتها و وفاهاى خود را مى شمرد و شبهاى دراز تتجافى جنوبهم عن المضاجع را و بىنوايى و جگر تشنگى روزهاى دراز را شرح مى داد و مى گفت كه من جز اين خدمت ندانم اگر خدمت ديگر هست مرا ارشاد كن كه هر چه فرمايى منقادم اگر در آتش رفتن است چون خليل عليه السلام و اگر در دهان نهنگ دريا فتادن است چون يونس عليه السلام و اگر هفتاد بار كشته شدن است چون جرجيس عليه السلام و اگر از گريه نابينا شدن است چون يعقوب عليه السلام و وفا و جان بازى انبيا عليه السلام را شمار نيست و جواب گفتن معشوق او را
٤٥١ ص
(١٧٩)
آتشى در درون آدمى شعله ور مى گردد و نمى داند كه ماهيت آن آتش چيست ، تنها دود و شعله و خاكستر شدن تدريجى خود را درك مى كند
٤٥٣ ص
(١٨٠)
تفسير ابيات
٤٥٤ ص
(١٨١)
يكى از عالمى پرسيد كه كه اگر كسى در نماز بگريد به آواز و آه كند و نوحه كند نمازش باطل شود ؟ جواب گفت نام آن آب ديده است تا آن گرينده چه ديده است اگر شوق خدا يافته يا از پشيمانى گناه گريد نمازش تباه نشود بلكه كمال يابد كه « لا صلاة الا بحضور القلب » و اگر از رنجورى تن يا فراق فرزند گريد نمازش تباه شود كه اصل نماز ترك تن است و ترك فرزند ابراهيموار كه فرزند را قربان مى كرد از بهر تكميل نماز و تن را به آتش نمرود مى سپرد و امر آمد مصطفى صلى الله عليه و آله را بدين خصال كه « فاتبع ملة ابراهيم لقد كانت لكم اسوة حسسنة فى ابراهيم »
٤٥٨ ص
(١٨٢)
تفسير ابيات
٤٦٠ ص
(١٨٣)
مريدى در آمد به خدمت شيخ ( و از اين شيخ پير در سن نمى خواهم بلكه پير عقل و معرفت اگر چه عيسى است در گهواره و يحيى است در مكتب كودكان ) و مريد شيخ را گريان ديد او نيز به موافقت بگريست چون فارغ شد و بدر آمد ، مريدى ديگر كه از حال شيخ واقفتر بود ، از سر غيرت در عقب او تيز برون آمد ، گفتش اى برادر من تو را گفته باشم الله الله تا نينديشى و نگويى كه شيخ مى گريست و من نيز گريستم كه سى سال رياضت بىريا بايد كرد و از عقبات و درياهاى پر نهنگ و كوه هاى بلند پر شير و پلنگ مى بايد گذشت تا بدان گريهء شيخ رسى يا نرسى اگر رسى شكر زويت لى الارض گويى بسيار
٤٦٢ ص
(١٨٤)
بقيه حال مريد مقلد در گريه
٤٦٦ ص
(١٨٥)
تفسير ابيات
٤٦٧ ص
(١٨٦)
داستان آن كنيزك كه با خر خاتون شهوت مى راند و او را چون بز و خروس آموخته بود شهوت راندن آدميانه ، و كدويى در قضيب خر مى كرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف يافت لكن دقيقهء كدو را نديد كنيزك را به بهانهاى به راه كرد جايى دور و با خر جمع شد بىكدو و به فضيحت هلاك شد ، كنيزك بىگاه باز آمد و نوحه كرد كه اى جانم و اى چشم روشنم كير ديدى كدو نديدى ذكر ديدى آن دگر نديدى ، كل ناقص ملعون يعنى كل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر مرحومند نه ملعون ، بر خوان ليس على الاعمى حرج ، نفى حرج و نفى لعنت و نفى عتاب و غضب كرد
٤٧٠ ص
(١٨٧)
توضيح
٤٧٤ ص
(١٨٨)
تفسير ابيات
٤٧٦ ص
(١٨٩)
صاحب دلى در چله به خواب سگى ديد حامله در شكمش آن سگ بچگان بانگ مى كردند ، در تعجب ماند كه حكمت بانگ سگ پاسبانى است ، بانگ اندرون شكم مادر پاسبانى نيست و نيز بانگ به جهت يارى خواستن و شير خواستن باشد و غيره و اين جا هيچ از اين فايده ها نيست چون به خويش آمد و با حضرت مناجات كرد « و ما يعلم تأويله الا الله » جواب آمد كه آن صورت حالت قومى است از حجاب بيرون نيامده و چشم و دل باز نشده دعوى بصيرت كنند و مقالات گويند از آن نه ايشان را قوتى و يارى رسد و نه مستمعان را هدايتى و رشدى
٤٧٨ ص
(١٩٠)
آيه
٤٧٩ ص
(١٩١)
مقصود از راسخون در علم چه كسانى هستند كه متشابهات را وسيلهء اغراض خود قرار نمى دهند ؟
٤٨٠ ص
(١٩٢)
تفسير ابيات
٤٨٢ ص
(١٩٣)
قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مى داد از انگور و مويز و حلوا و پالوده و دوشاب و دانه و آرد و نان همه عشر دادى لاجرم خداى تعالى در باغ و كشت او بركتى نهاد كه همه محتاج او بودند و او محتاج كس نبود فرزندان خرج و عشر مى ديدند و بركت نه ، همچون آن زن كه خر ديد و كدو نديد
٤٨٥ ص
(١٩٤)
آيه
٤٨٨ ص
(١٩٥)
در بيان آن كه عطاى حق و قدرت او موقوف بر قابليت نيست هم چون داد خلقان كه آن را قابليت بايد زيرا كه عطاى حق قديم است و قابليت حادث ، عطا صفت حق است و قابليت صفت مخلوق و قديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد
٤٩٤ ص
(١٩٦)
تفسير ابيات
٤٩٨ ص
(١٩٧)
در ابتداى خلقت جسم آدم عليه السلام كه جبرئيل عليه السلام را اشارت كرد كه برو از زمين مشتى خاك برگير و به روايتى از هر نواحى مشت مشت برگير
٥٠٠ ص
(١٩٨)
آيا تبديل خاك به آدم كار مستقيم خدا بوده است ؟
٥٠٢ ص
(١٩٩)
تفسير ابيات
٥٠٣ ص
(٢٠٠)
فرمان آمدن به ميكائيل كه از روى زمين قبضهء خاك بردار جهت تركيب و ترتيب جسم مبارك ابو البشر خليفة الحق مسجود الملك و معلمهم آدم عليه السلام
٥٠٥ ص
(٢٠١)
تفسير ابيات
٥٠٩ ص
(٢٠٢)
فرستادن اسرافيل را عليه السلام به خاك كه حفنهاى برگير از خاك بهر تركيب جسم آدم عليه السلام
٥١٥ ص
(٢٠٣)
تفسير ابيات
٥١٦ ص
(٢٠٤)
فرمان آمدن به عزراييل برداشتن خاك و تضرع كردن و ناشنودن و برداشتن عزراييل با اذن اللَّه تعالى
٥١٩ ص
(٢٠٥)
نغمهء جان ، نداى وجدان ، قطب نماى روح ، بانگ درونى مانند علامتهايى هستند كه براى وصول به مقصد در امتداد گذرگاه بشرى به سوى ايده آل اعلا نصب شدهاند ، و آخرين منزلگه آدمى نيستند
٥٢١ ص
(٢٠٦)
تفسير ابيات
٥٢٣ ص
(٢٠٧)
در بيان آن كه مخلوقى كه تو را از او ظلمى رسد به حقيقت او همچون آلتى است ، عارف بود كه به حق رجوع كند نه به آلت رجوع كند و اگر به آلت رجوع كند به ظاهر نه از جهل كند بلكه براى مصلحتى ، چنانكه بايزيد قدس سره گفت چندين سال است كه من با مخلوق سخن نگفتهام و از مخلوق سخن نشنيدهام ، ليكن خلق چنين پندارند كه با ايشان سخن مى گويم و از ايشان مى شنوم زيرا ايشان مخاطب اكبر را نمى بينند كه ايشان چون صدايند او را نسبت به حال من ، التفات مستمع عاقل به صدا نباشد چنانكه مثل است معروف « قال الجدار للوتد لم تشقنى قال الوتد انظر الى من يدقنى »
٥٢٦ ص
(٢٠٨)
آيا قدرت مطلقهء خداوندى و تصرف استمرارى او در كائنات ، انسانها را مانند آلت ناخود آگاه و بىاختيار گردانيده است ؟
٥٢٨ ص
(٢٠٩)
تفسير ابيات
٥٣٠ ص
(٢١٠)
جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد ، بر كار تو عزراييل هم نيايد كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه « و هو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون »
٥٣٣ ص
(٢١١)
آيه
٥٣٤ ص
(٢١٢)
تفسير ابيات
٥٣٥ ص
(٢١٣)
فيما يرجى من رحمة الله تعالى معطى النعم قبل استحقاقها و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و رب بعد يورث قرباً و رب معصية ميمونة و رب سعادة يأتى من حيث يرجى النقم ليعلم ان الله يبدل سيئاتهم حسنات
٥٤٣ ص
(٢١٤)
آيه
٥٤٦ ص
(٢١٥)
بحثى در معاد جسمانى
٥٤٨ ص
(٢١٦)
آن چه كه به نيستى خزيد ، ديگر بر نمى گردد ، چه معنا دارد ؟
٥٥٢ ص
(٢١٧)
حكم المتماثلين واحد ( حكم دو مثل حقيقى يكى است )
٥٥٣ ص
(٢١٨)
آيا همين كالبد مادى است كه در حيات ابدى غوطه ور خواهد گشت ؟
٥٥٤ ص
(٢١٩)
تفسير ابيات
٥٥٥ ص
(٢٢٠)
قصه اياز و حجره او جهت چارق و پوستين و گمان آمدن خواجه تا شانش كه او را در آن حجره دفينهاى است به سبب محكمى در و گرانى قفل
٥٦١ ص
(٢٢١)
آيا براى عظمت آدمى حدى معين وجود دارد ؟
٥٦٢ ص
(٢٢٢)
باز گو كردن عظمت آدمى ، عامل اجبارى از درون دارد ؟
٥٦٦ ص
(٢٢٣)
ديوانگى سه روزه در سر هر ماه يعنى چه ؟
٥٦٧ ص
(٢٢٤)
تفسير ابيات
٥٦٩ ص
(٢٢٥)
در بيان آن كه آن چه بيان كرده مى شود صورت قصه است كه در صورت گران است و در خور آئينه تصوير ايشان و از قدوسى حقيقت آن ، نطق را شرم مى آيد و از خجالت قلم سروريش گم مى كند و العاقل يكفيه الاشاره
٥٧٢ ص
(٢٢٦)
در هيجانات ره گذر گذرگاه ما فوق طبيعت ، عقل زمام دارى مملكت وجود انسانى را از دست مى دهد و انواعى از جنون انسانى را زير رگبار خود مى گيرد
٥٧٣ ص
(٢٢٧)
تفسير ابيات
٥٧٧ ص
(٢٢٨)
تفسير ابيات
٥٨٢ ص
(٢٢٩)
خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالى فى حق إبليس إنه كان من الجن ففسق عن أمر ربه
٥٨٣ ص
(٢٣٠)
آيه
٥٨٥ ص
(٢٣١)
روايت
٥٨٦ ص
(٢٣٢)
كارهاى خداوندى ما فوق قانون عليت است لذا عليت كه رابطهاى ميان مخلوقات است نمى تواند در كار خداوندى حكومت كند
٥٨٧ ص
(٢٣٣)
خداوند هستى بخش چراغ درخشان هستى را در تاريكى نيستى مى افروزد زيرا آن چه كه هست احتياجى به عين همان هست شدن ندارد ، بلكه هست شدن آن چه كه هست امكان ناپذير است
٥٨٨ ص
(٢٣٤)
تفسير ابيات
٥٨٩ ص
(٢٣٥)
در معنى ارنا الاشياء كما هى و بيان « لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً »
٥٩٣ ص
(٢٣٦)
تفسير ابيات
٥٩٤ ص
(٢٣٧)
بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند جهت آن كه نياز ضد بىنيازى است و چنانكه آينه بىصورت و ساده است و بىصورتى ضد صورت است ليكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن به نطق نبايد و العاقل يكفيه الاشارة
٥٩٦ ص
(٢٣٨)
اتحاد عاشق و معشوق از چه مقوله است ؟
٥٩٧ ص
(٢٣٩)
تفسير ابيات
٥٩٩ ص
(٢٤٠)
« من » پس از صيقلى شدن جلوه گاه نور يزدانى مى گردد ، اگر شعاعى از محبت به خدا يا ديگران از او سر بكشد ، بىآنكه مسافتى را طى كند به خود آن « من » بر مى گردد
٦٠٣ ص
(٢٤١)
آيا انعكاس نور الهى در « من انسانى » دليل بر اتحاد من و نور الهى است ؟
٦٠٦ ص
(٢٤٢)
تفسير ابيات
٦٠٧ ص
(٢٤٣)
آمدن آن اميران نمام غماز نيم شب با سرهنگان به گشادن حجرهء اياز و ديدن چارق و پوستين آويخته و گمان بردن كه اين مكر است و رو پوش و خانه را حفره كردن بهر گوشهء كه گمان آمد و چاه كنان آوردن و ديوارها را سوراخ كردن چيزى نيافتن و خجل و نوميد شدن چنانكه بد گمانان و خيال انديشان در كار انبياء و اوليا كه مى گفتند كه ساحرند و خويشتن ساختهاند و تصدر مى جويند بعد از تفحص خجل شوند و هيچ سود نداد
٦٠٩ ص
(٢٤٤)
آيه
٦١٠ ص
(٢٤٥)
وجدان سرزنش كننده را سركوب نكنيم
٦١١ ص
(٢٤٦)
تفسير ابيات
٦١٢ ص
(٢٤٧)
باز گشتن نمامان از حجرهء اياز به سوى شاه توبره تهى و خجل همچون بد گمانان در حق انبيا عليهم السلام در وقت ظهور برائت و پاكى ايشان كه
٦١٥ ص
(٢٤٨)
تفسير ابيات
٦١٦ ص
(٢٤٩)
آيا حلم و شكيبايى خداوندى از عوامل معصيت است ؟
٦١٩ ص
(٢٥٠)
تفسير ابيات
٦٢٠ ص
(٢٥١)
فرمودن شاه اياز را كه اختيار كن از عفو و مكافات و لطف هر چه كنى اين جا صواب است و در هر يكى مصلحتهاست كه در عدل هزار لطف درج است « و لكم فى القصاص حيوة » آن كس كه كراهت قصاص را در اين يك حيات قاتل نظر مى كند و در صد هزار حيات كه معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بيم سياست نمى نگرد
٦٢٢ ص
(٢٥٢)
خود را بشناسيم تا خدا را بشناسيم
٦٢٤ ص
(٢٥٣)
تفسير ابيات
٦٢٧ ص
(٢٥٤)
حكايت در تقرير اين سخن كه چندين گاه گفت و گو را آزموديم مدتى صبر و خاموشى را بيازماييم
٦٣٢ ص
(٢٥٥)
تفسير ابيات
٦٣٣ ص
(٢٥٦)
در بيان كسى كه سخن گويد كه حال او مناسب آن سخن و آن دعوى نباشد چنان كه كفره « و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن اللَّه » خدمت بت سنگين كردن و جان و زر نثار او نمودن چه مناسب باشد با جانى كه داند كه خالق سماوات و ارضين و خلايق الهيست سميع و بصير و حاضر و مراقب و غيور
٦٣٥ ص
(٢٥٧)
آيه
٦٣٦ ص
(٢٥٨)
مسافت و زمان مانند دو پا براى پيادگان است ، نه براى كسانى كه در ما فوق مكان و زمان حركت مى كنند
٦٣٧ ص
(٢٥٩)
رسيدن زن به خانه و جدا شدن زاهد از كنيزك
٦٤٢ ص
(٢٦٠)
آيه
٦٤٣ ص
(٢٦١)
اعتقاد به خداوندى كه نقشى كه در زندگى معتقد ندارد ، اعتقاد نيست ، بلكه نوعى از پديده هاى درونى است كه تشريفات روانى ناميده مى شود
٦٤٤ ص
(٢٦٢)
تفسير ابيات
٦٤٩ ص
(٢٦٣)
تذكر
٦٥١ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٩٥ - در بيان آن كه عطاى حق و قدرت او موقوف بر قابليت نيست هم چون داد خلقان كه آن را قابليت بايد زيرا كه عطاى حق قديم است و قابليت حادث ، عطا صفت حق است و قابليت صفت مخلوق و قديم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد


توضيح
با نظر به قدرت مطلقه خداوندى و تحقق حدوث ، مشروط ساختن جريان هستى بر قابليت هيچ معنايى ندارد
توضيح - اين ابيات دو مضمون فوق العادهء عالى را در بردارد كه ما در مباحث گذشته مطرح كرده‌ايم :
١ - موضوع عليت است وبحث از رابطه ضرورى وسنخيت ميان علت ومعلول .
٢ - موضوع استعداد است كه در فلسفه كلاسيك شرق وغرب وحتى به طور ناخود آگاه در ذهن همه متفكرين دورانها تا كنون به صورت اشكال لا ينحل نمودار مى شود .
ما در باره اين موضوع هم تا حدودى بررسى نموده‌ايم . در اين مورد يك بحث اجمالى را در اين موضوع مطرح مى كنيم :


((١٥٣٧)) چارهء آن دل عطاى مبدليست داد او را قابليت شرط نيست

با نظر به قدرت مطلقه خداوندى وتحقق حدوث ، مشروط ساختن جريان هستى بر قابليت هيچ معنايى ندارد اذهان بشرى در اين مسئله هم از مشاهدات معمولى در جريان عالم طبيعت قانونى براى خود انتزاع نموده ومى خواهد جهان هستى ومبادى عالى آن را تفسير وتوجيه كند .
با اين توضيح كه او مى بيند اگر كاغذ ويا چوب تر بوده باشد آتش آن را نمى سوزاند تا اولًا خشك شود وسپس بسوزد ، با مشاهدهء اين پديده مى گويد : براى به وجود آمدن اثر آتش كه سوختن است ، قابليت محل شرط است وآن خشك بودن محلى كه آتش با آن تماس مى گيرد .
نطفه مرد در روى خاك تبديل به انسان نمى شود ودانه درخت بادام در آب نمى رويد . چرا ؟ براى آن كه محل قابل براى به وجود آمدن آثار امور مزبوره وجود ندارد .
اين مسئله استعداد وقابليت محل يكى از موارد قانون تأثير وتأثر متقابل