تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤٢ - رسيدن زن به خانه و جدا شدن زاهد از كنيزك
رسيدن زن به خانه وجدا شدن زاهد از كنيزك
((٢١٩٧)) چون رسيد آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ايشان درفتاد
((٢١٩٨)) آن كنيزك جست آشفته ز ساز مرد برجست وستاد اندر نماز
((٢١٩٩)) زن كنيزك را پژوليده پديد در هم وآشفته ودنگ ومريد
((٢٢٠٠)) شوى خود را ديد قائم به نماز در گمان افتاد واندر اهتزاز
((٢٢٠١)) شوى را برداشت دامن بىخطر ديد آلودهء منى خصيه وذكر
((٢٢٠٢)) از ذكر باقى نطفه مى چكيد ران وزانو گشته آلوده پليد
((٢٢٠٣)) بر سرش زد سيلى وگفت اى مهين خصيهء مرد نمازى باشد اين
((٢٢٠٤)) لايق ذكر ونماز است اين ذكر وين چنين ران وزهار پر قذر
((٢٢٠٥)) نامهء پر ظلم وفسق وكفر وكين لايق است انصاف ده اندر يمين
((٢٢٠٦)) گر بپرسى گبر را كاين آسمان آفريدهء كيست وين خلق جهان
((٢٢٠٧)) گويد او كاين آفريدهء آن خداست كافرينش بر خدايىاش گواست
((٢٢٠٨)) كفر وظلم واستم بسيار او هست لايق با چنين اقرار او
((٢٢٠٩)) هست لايق با چنين اقرار راست آن فضيحتها وآن كردار كاست
((٢٢١٠)) فعل او كرده دروغ آن قول را تا شد او لايق عذاب هول را پس دروغ آمد ز سر تا پاى او كه دورغش كرد هم اعضاى او
((٢٢١١)) روز محشر هر نهان پيدا شود هم ز خود هر مجرمى رسوا شود
((٢٢١٢)) دست وپا بدهد گواهى با بيان بر فساد او به پيش مستعان
((٢٢١٣)) دست گويد من چنين دزديده ام لب بگويد من چنين بوسيده ام
((٢٢١٤)) پاى گويد من شدستم تا منى فرج گويد من بكردستم زنا
((٢٢١٥)) چشم گويد غمزه كردستم حرام گوش گويد چيدهام سوء الكلام
((٢٢١٦)) پس دروغ آمد ز سر تا پاى خويش چون گواهى مى دهد اعضا ز پيش