تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٦ - تفسير ابيات
در معنى اين رباعى
آيه
در معنى اين رباعى
گر راه روى راه برت بگشايند ور نيست شوى به هستيت بگرايند ور پست شوى نگنجى اندر عالم وانگاه تو را بىتو به تو بنمايند
((١١٠٥)) گر زليخا بست درها هر طرف يافت يوسف هم ز جنبش منصرف
((١١٠٦)) چون توكل كرد يوسف برجهيد باز شد قفل در وره شد پديد
((١١٠٧)) گرچه رخنه نيست عالم را پديد خيره يوسفوار مى بايد دويد
((١١٠٨)) تا گشايد قفل وره پيدا شود سوى بيجايى سما را جا شود
((١١٠٩)) آمدى اندر جهان اى ممتحن هيچ مى بينى طريق آمدن ؟
((١١١٠)) تو ز جايى آمدى وز موطنى آمدن را راه دانى هيچ ؟ نى
((١١١١)) گر ندانى تا نگويى راه نيست زين ره بىراهه ما را رفتنيست
((١١١٢)) مى روى در خواب شادان چپ وراست هيچ دانى راه آن ميدان كجاست
((١١١٣)) تو ببند آن چشم وخود تسليم كن خويش را بينى در آن شهر كهن
((١١١٤)) چشم چون بندى كه صد چشم خمار بند چشم توست اين سو از غرار
((١١١٥)) چار چشمى تو ز عشق مشترى بر اميد بهترى وسرورى
((١١١٦)) گر بخسبى مشترى بينى به خواب جغدكى در خواب بيند جز خراب
((١١١٧)) مشترى خواهى به هر دم پيچ پيچ وچه دارى كه فروشى ؟ پيچ پيچ
((١١١٨)) گر تو را نانى بدى يا چاشتى از خريداران فراغت داشتى گر در انبان مر تو را نانى بدى از خريداران دلت فارغ شدى
آيه « وَراوَدَتْه اَلَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِه وغَلَّقَتِ اَلأَبْوابَ وقالَتْ هَيْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ الله إِنَّه رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّه لا يُفْلِحُ اَلظَّالِمُونَ ١٢ : ٢٣ » (١)
(١) سوره يوسف ، آيهء ٢٣ . .