تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٨ - تفسير ابيات
اين همان تناقضى است كه بشر به جهت ناتوانى از حل آن به قوانين وحقوق وضعى در همهء دورانها تسليم شده وبايستگى ونبايستگى مستقل از مى خواهمهاى افراد ، همزيستى اجتماعى را امكان پذير ساخته است .
عين اين حقيقت در دو موضوع شايستگى وناشايستگى نيز مطرح است ، تفاوتى كه نيك وبد شخصيتى با بايستگى ونبايستگى حقوقى دارد ، در اين است كه نيك وبد شخصيتى يا به اصطلاح ديگر نيك وبد اخلاق عقلانى يا اخلاق الهى بدان جهت كه دخالت محسوس مستقيم در همزيستى كندوى زنبورى جوامع ندارد ، لذا مانع زندگى با كيفيت مزبور نمى باشد .
اما اگر جهان انسانيت بر روى اين كرهء خاكى در ميان گرگ وخرس وخرگوش ومورچه وافعى وعقرب ورتيل دست بلند كند كه من انسانم ومى توانم سقراط داشته باشم ، ابراهيم خليل وموسى وعيسى ومحمد وعلي عليه السلام به جهان هستى تحويل بدهم ، ميليونها كتاب در اخلاق وبهداشت روانى ومعرفت بنويسم ومجسمهء آزادى نصب كنم وبدنهاى پيشروان عالى قدر انسانى خود را موميايى كنم ، اين انسان با مشوش ساختن نيك وبد دست به تناقضى زده است كه جز خود كشى نام ديگرى براى آن سراغ نمى توان گرفت .
تفسير ابيات چهار پديده است كه دل بشر را مى فشارد وعقل آدمى را به چهار ميخ مى كشد ، تو اى انسان كه خليل اين كرهء خاكى هستى وتو كه خورشيد تابان وجودى ، اين چهار پرنده كه هر لحظه سر راه تو را گرفته ومى خواهند منحرفت كنند از پاى در آور ومسير خود را هموار ساز ، زيرا هر يكى از اين چهار مرغ مانند زاغ گم راه ، عقل خردمندان را كور ونابينا مى سازند .
اى خليل صفت عالم وجود ، براى نجات دادن نيكىها وبديها از آلودگى وپاشيدگى ، سر آن چهار مرغ را از تن جدا كن ، تو كه كل اجزاى خود هستى وآن مرغان به منزلهء زنگولهاى به پاهاى تو در آويختهاند ، از كل خويشتن جدا وبر كنار