تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣٦ - تفسير ابيات
تفسير ابيات خداوند ذو الجلال نيست را به صورت هست وهست را به شكل نيست در آورد . دريا را پوشيده وكف را روى آن نمايان ساخت . گرد و ، غبار را كه مانند مناره در هوا مى پيچد شكار وباد محرك آن غبار را نامحسوس نمود . مگر خاك مى تواند خود به خود بالا برود خاك را با چشم در هوا مى توان مشاهده كرد ، ولى باد كه عامل حركت آن است جز با تعريف ودليل قابل شناخت نيست . كف در سطح دريا بهر طرف روانه مى شود ، مسلم است كه بدون آب ودريا كف به وجود نمى آيد . كف قابل دريافت با حس ووجود دريا را با دليل مى توان پذيرفت . دريغا بر حال ما كوته بينان كه نفى را اثبات پنداشته واز ديده ورى جز خيال معدوم بينى محروم بودهايم . آن ديدهاى كه خواب آلود است ، جز خيال ونيست چيزى نخواهد ديد .
لاجرم ، از گم راهى سرگردان شديم ، زيرا حقيقت بر ما پنهان وخيال همواره براى ما نمودار بوده است خداوندا ، چه راز نهانى است كه نيستى را در ديدگاه ما قرار داد وحقيقت را از افق مشاهدات ما بر كنار ساخت آفرين بر تو اى استاد سحر باف ، كه درد را براى اعراض كنندگان از حقيقت را ، نمايش صافى دادى . ساحران مهتاب را به جاى پارچه مى پيمايند وبه دست سوداگران مى دهند وسود از آنان مى گيرند . اين جهان همانند آن جادوگران وما هم مانند آن سوداگران فريب خوردهايم . اين جهان نقدينهء عمر را اى راهرو ، از تو مى گيرد وكيسه ات را تهى مى سازد وكرباسى هم وجود نداشته است . بايد قل اعوذ بخوانى واز جادوگران دمنده در گره ها پناه به خدا ببرى ولى اين پناهندگى را نه با زبان كه بىپايه وسست است ، بلكه با عمل واقعى بخوان تو در روزگار زندگى سه همراه دارى كه يكى با وفا وآن دو ديگر فريب كارند همراه وفادارت عمل نيكو ودمسازان بىوفا ياران ومال ومنال دنيا است . در موقع چشم بر بستن از اين دنيا ، ( يا خروج از خانه ) مال حتى قدمى هم از جايگاه خود براى تو بيرون نمى گذارد يارانت تا لب گور بدرقه ات مى كنند وبر مى گردند . تنها عمل نيكوى تست كه تا قعر گور وسپس تا آستانهء ابديت با تو خواهد بود .