تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٥٨ - شما انسانها مانند آن مورچهء ناتوان در ميان توپ نيستيد كه هر چه بدويد و بالا و پائين برويد نتوانيد از آن توپ رخنهاى به خارج پيدا كنيد و توپ و پايى را كه به آن مى خورد و آن را مى غلطاند نشناسيد شما با دويدن و تقلا در صحنه ى هستى ، قطعاتى از فلز درونى خويشتن را در كورهء شعله ور اعماق جانتان كليد ساخته ، قفلهاى سخت و محكمى را كه به درهاى پولادين جهان زده شده است باز خواهيد كرد
((١١٠٧)) گر چه رخنه نيست عالم را پديد خيره يوسفوار مى بايد دويد
((١١٠٨)) تا گشايد قفل وره پيدا شود سوى بيجايى سما را جا شود
شما انسانها مانند آن مورچهء ناتوان در ميان توپ نيستيد كه هر چه بدويد وبالا وپائين برويد نتوانيد از آن توپ رخنهاى به خارج پيدا كنيد وتوپ وپايى را كه به آن مى خورد وآن را مى غلطاند نشناسيد . شما با دويدن وتقلا در صحنه ى هستى ، قطعاتى از فلز درونى خويشتن را در كورهء شعله ور اعماق جانتان كليد ساخته ، قفلهاى سخت ومحكمى را كه به درهاى پولادين جهان زده شده است باز خواهيد كرد .
مضمون اين مطلب با اشكال مختلف چند بار در مثنوى آمده است . از آن جمله مى گويد :
كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان آفت ادراك آن حال است وقال خون به خون شستن محال است ومحال
تا اين جا همان مضمون يكم است كه مى گويد : « گر چه رخنه نيست در عالم پديد » واستدلال قابل قبول براى ادعاى مزبور است كه مى گويد : شما چگونه مى توانيد هستى را درك كنيد ، با اين كه خود دمى از هستى مى باشيد انديشه وتعقل وتصورات وحال وقال همه وهمه اجزاء يا شئون هستى است .
اين اجزاء وشئون مادامى كه از عامل ديگرى كه خارج از مجموعه هستى است ، نيرويى نگيرد . نمى تواند خود هستى را دريابد . ودر يكى از ابيات اين مضمون چنين آمده است : -