تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢١ - تفسير ابيات
چنگال مرگ نباشد ؟ گفت : آن اندازه هم مهر ومحبت در باره اين سگ ندارم ونان را بدون درهم ودينار نمى توانم از دست بدهم ، اما اشك ديدگانم رايگان است ، آن شخص مى گويد : خاك بر سرت اى مشك پر از آب ، كه قطعهاى از نان در نزد تو با ارزشتر از اشك است ، هيچ مى دانى كه اشك خونى است كه اندوه آن را به آب مبدل ساخته واز راه ديدگان بيرون مى ريزد ، آن اشك بىهودهء تو است كه حتى به مشتى خاك نمى ارزد نه خونى كه تبديل به آب شود ودر صورت اشك به رخسار آدمى سرازير شود ، آن صاحب سگ هم مانند شيطان كل مجموع خود را پست كرده بود لذا جزئى از كلش كه اشكهاى سوزانش بود بىارزش گشته بود .
من بندهء آن انسان هستم كه هستى خود را جز به سلطان منبع فضل وجود نفروشد وهنگامى كه به گريه در آمد آسمان را بگرياند وموقعى كه بنالد سپهر مينا رنگ بنالد ويارب ، يارب گو شود . من غلام آن مس با همت هستم كه در مقابل چيزى بجز كيميا خود را نشكند ، تو اگر مى خواهى دست به دعا بلند كنى ، دستهاى شكسته ات را به سوى خدا بلند كن ، زيرا فضل الهى همواره سراغ شكسته دلان را مى گيرد ، اگر مى خواهى از اين چاه تنگ وتاريك طبيعت رها شوى ، اى برادر عزيزم ، رهسپار شعله هاى آتش باش ، وچاره سازيهاى يزدانى را ببين ودست از مكر پردازيهاى خود بردار وآگاه باش كه مكر همهء مكاران روزگار در مقابل چاره سازى خداوندى بس شرمگين است .
اگر تو حيله پردازيهاى خود را فناى چاره سازيهاى خدا نمايى ، كمين شگفت انگيزى بروى خود مى گشايى كه كمترين مقدار آن كمين بقا ومعراج واعتلاست . براى به دست آوردن ، اين كمين ، كوشا باش ، باشد كه بويى از علم لدنى بر مشام جانت برسد .