تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٦ - بيان اتحاد عاشق و معشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند جهت آن كه نياز ضد بىنيازى است و چنانكه آينه بىصورت و ساده است و بىصورتى ضد صورت است ليكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن به نطق نبايد و العاقل يكفيه الاشارة
بيان اتحاد عاشق ومعشوق از روى حقيقت اگر چه متضادند جهت آن كه نياز ضد بىنيازى است وچنانكه آينه بىصورت وساده است وبىصورتى ضد صورت است ليكن ميان ايشان اتحادى است در حقيقت كه شرح آن به نطق نبايد والعاقل يكفيه الاشارة
((١٩٩٩)) جسم مجنون را ز رنج دوريى اندر آمد علت رنجوريى
((٢٠٠٠)) خون به جوش آمد ز شعلهء اشتياق تا كه پيدا شد در آن مجنون خناق
((٢٠٠١)) پس طبيب آمد به دارو كردنش گفت چاره نيست هيچ از رگ زنش
((٢٠٠٢)) رگ زدن بايد براى دفع خون رگ زنى آمد بدانجا ذو فنون
((٢٠٠٣)) بازويش بست وگرفت آن نيش او بانگ برزد بر وى آن معشوق خو
((٢٠٠٤)) مزد خود بستان وترك فصد كن گر بميرم گو برو جسم كهن
((٢٠٠٥)) گفت آخر تو چه مى ترسى ازين چون نمى ترسى تو از شير عرين
((٢٠٠٦)) شير وخرس ويوز وهر گرگ ودده گرد بر گرد تو شب گرد آمده
((٢٠٠٧)) مى نيايدشان ز تو بوى بشر زاندهىّ عشق ووجد اندر جگر
((٢٠٠٨)) گرگ وخرس وشير داند عشق چيست كم ز سگ باشد كه از عشق او تهيست
((٢٠٠٩)) گر رگ عشقى نبودى كلب را كى بجستى كلب كهف قلب را ؟
((٢٠١٠)) هم ز جنس او به صورت چون سگان گر نشد مشهور هست اندر جهان
((٢٠١١)) تو نبردى بوى دل از جنس خويش كى برى تو بوى دل از گرگ ميش
((٢٠١٢)) گر نبودى عشق هستى كى بدى كى زدى نان بر تو وكى تو شدى
((٢٠١٣)) نان تو شد از چه ز عشقى واشتهى ور نه نان را كى بدى تا جان رهى
((٢٠١٤)) عشق نان مردهاى را جان كند جان كه فانى بود جاويدان كند
((٢٠١٥)) گفت مجنون من نمى ترسم ز نيش صبر من از كوه سنگين هست پيش
((٢٠١٦)) منبلم بىزخم ناسايد تنم عاشقم بر زخمها برمى تنم
((٢٠١٧)) ليك از ليلى وجود من پر است اين صدف پر از صفات آن دُر است