تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣١ - تفسير ابيات
برداشتن خاك در حالى بود كه خاك مانند ناهشياران مشغول سخن بود وعزراييل كار خود را مانند ساحران ماهر انجام داد .
بالاخره مشتى از خاك برداشت واو را مانند كودك گريز پاى از مكتب به مكتب برند بىآنكه راى واختيارى داشته باشد به سوى خدايش برد ، خداوند فرمود كه در قلمرو علم نورانيم تو را جلاد اين مردم كردم وجان آنان را تو خواهى گرفت .
عزراييل عرض كرد خداوندا ، اگر من گلوى مردم را براى مرگ بفشارم دشمنم خواهند داشت .
اى خداى بزرگ ، روا مى دارى كه مرا در پيش مردم مغبوض ودشمن رخ فرمايى ؟ خداوند در پاسخش فرمود : نه ، من اسباب وعللى به وجود خواهم آورد مانند تب وقولنج وسرسام وزخم نيزه وتير وسر درد وخناق وزكام وجذام وساير بيمارىها مانند گرفتگى معده ، كرم وبيمارى استسقا وسل وشكستن استخوانها وسينه پهلو وگزيدگى مار وعقرب ودل درد ، كه مردم مرگ خود را به آنها مربوط سازند ونظرشان از تو برگردد وبا تو به عنوان پيك مرگ عداوت وخصومت نورزند ، عزراييل عرض كرد : خداوندا ، در اين دنيا بندگانى وجود خواهند داشت كه اين اسباب وعلل را شكافته وديدگانشان از آنها نفوذ كرده وبه ماوراء اين سببها وحجابها تجاوز مى كند آنان سرمهء توحيد را از سرمه كش حال روحانى دريافته ، از علت وعلت پرستى وبيمارىهاى قانون سازى رها گشتهاند . آنان در بيمارىهاى تب وقولنج وسل نمى نگرند واين سببها را به دل خويشتن راه نمى دهند ، زيرا مى دانند كه براى هر دردى دوايى است ودر آن هنگام كه درد دوايى نپذيرد ، دست قضا است كه بسويش دراز شده است . همه اين بيمارىها به طور حتم دوايى دارد ، مانند پوستين كه دواى رنج سرما است .
اگر خدا بخواهد كسى را از سرما افسرده وپژمرده بسازد ، سردى از صد