تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٨١ - تفسير ابيات
اين دركهاى موقت چه سودى به حال كسى خواهد داشت كه پيالهء باده هاى برونى وساغر باده هاى درونى در هر لحظه به لبانش چسبيده ، حتى اندك فرصتى براى تعقيب وتوجه به درك ضرورتها در او باقى نگذاشته است ؟ در قاموس بشرى هيچ نوع بريدن از روابط با غير خود نداريم كه به پايهء زشتى وضد منطقى بودن بريدن جزئى از هستى آدمى از مجموع هستى بوده باشد .
بىنوا اين انسان نابينا كه به تمام صراحت وروشنى دريافته است كه
اگر يك ذرّه را برگيرى از جاى خلل يابد همه عالم سراپاى
با اين حال هستى خود را كه جزء ونمايندهء كل هستى وموجود برتر وهستى بخش است از كل هستى وهستى بخش مى برد ؟ آيا او با اين هستى وپندار احمقانه اش صريحترين تناقض را مرتكب نمى گردد ؟ اگر اين انسان جزئى از هستى ونمايندهء آن است وقوام هستىاش با كل هستى وخداى هستى بخش است ، استقلالى براى خود معتقد شود ، منكر هستى خود نگشته است ؟ اين است آن هستى پندارى مست كننده كه - عقل از سر شرم از دل مى برد خنده آورتر از همهء فكاهيات ، اين است كه اين انسان مست در جستجوى فلسفه وهدف زندگى خويش هم بر مى آيد ما نمى دانيم اين فلسفهاى كه اين بد مست مى جويد ، چيست ؟ لذا چند مست ديگر هم پيدا مى شود ومى گويد : زندگى پوچ است وهدفى ندارد . سؤال وپى جويى اينان از فلسفه وهدف زندگى درست شبيه به آن است كه يك شخص مست در حال راه رفتن ناهشيارانه ، بادى بوزد واو را به اين سو وبه آن سو بياندازد . او قيافهء فيلسوفانهء به خود گرفته وبپرسد كه ما را كجا مى برند ؟ هدف ما از اين سو وآن سو افتادن چيست ؟