تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٦٧ - تفسير ابيات
((٧١٤)) پس خضر كشتى براى آن شكست تا كه آن كشتى ز غاصب باز رست
((٧١٥)) فقر فخرى بهر آن آمد سنى تا ز طماعان گريزم در غنى
((٧١٦)) گنجها را در خرابى زان نهند تا ز حرص اهل عمران وا رهند
((٧١٧)) پر نتانى كند رو خلوت گزين تا نگردى جمله خرج آن واين
تفسير ابيات در آن هنگام كه انسان به علت فقر الى ا . . . از فنا آراسته شود مانند پيامبر سايه در پيرامونش نمودار نمى گردد . محمد صلى الله عليه وآله از فنا آراسته بود كه مانند شعله شمع فاقد سايه بود . وقتى كه شمع از سر تا پا زبانه شود سايه را گذرى به پيرامون آن نخواهد بود ، موم ناچيز از خويشتن دست مى كشد واز سايه مى گريزد ودر شعاع شمع فروزان قرار مى گيرد . شمع به موم مى گويد : من تو را براى فنا ريخته ام ، موم پاسخ مى دهد من هم به قلمرو فنا گريختهام .
اين اشعه فروزان طبيعت مانند پر تو آفتاب امرى است عارضى ورو به فنا ، در حالى كه فناى شعاع جان راهى است براى بقا كه پيش پاى جويندگان كمال گسترده شده است . هنگامى كه شمع در آتش كلى فانى گشت ، نه اثرى از آن مى ماند ونه روشنايى .
اين شمع در منفى ساختن تاريكى آشكار مى گردد ، قوام وپايدارى طبيعتش با موم ودر صورت آتش است . بر خلاف موم طبيعى ، شمع جسم آدمى هر چه كمتر شود نور جانش افزايش مى يابد . روشنايى شمع طبيعت رو به نابودى وشعاع شمع جان بدان جهت كه شعلهء ربانى است پايدارى جاودانه دارد .
آرى :
((٦٨٢)) آن زبانهء آتشى چون نور بود سايهء فانى شدن زان دور بود
ابرهاى فضايى سايه بر زمين مى افكنند ، در حالى كه از ماه سايهاى بر زمين