تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠١ - صفت طاوس و طمع او و سبب كشتن ابراهيم خليل عليه السلام او را
صفت طاوس وطمع او وسبب كشتن ابراهيم خليل عليه السلام او را
((٣٩٥)) آمديم اكنون به طاوس دو رنگ كاو كند جلوه براى نام وننگ
((٣٩٦)) همت او صيد خلق از خير وشر وز نتيجهء وفايده آن بىخبر
((٣٩٧)) بىخبر چون دام مى گيرد شكار دام را چه علم از مقصود كار
((٣٩٨)) دام را چه ضر وچه نفع از گرفت زين گرفت بىهدش دارم شگفت
((٣٩٩)) اى برادر دوستان افراشتى با دو صد دلدارى وبگذاشتى
((٤٠٠)) كارت اين بودست واز وقت ولاد صيد مردم كردن از دام وداد
((٤٠١)) زان شكار وانبهىّ وباد وبود دست در كن هيچ يابى تار وپود
((٤٠٢)) بيشتر رفتست وبىگاه است روز تو به جد در صيد خلقانى هنوز
((٤٠٣)) آن يكى مى گير واين مى هل ز دام وين دگر را صيد مى كن چون لئام
((٤٠٤)) باز اين را مى هل ومى جو دگر اينت لعب كودكان بىخبر
((٤٠٥)) شب شود در دام تو يك صيد نى دام بر تو جز صداع وقيد نى
((٤٠٦)) پس تو خود را صيد مى كردى به دام كه شدى محبوس ومحرومى ز كام
((٤٠٧)) در زمانه صاحب دامى بود همچو ما احمق كه صيد خود شود ؟
((٤٠٨)) چون شكار خوك آمد صيد عام رنج بىحد لقمه خوردن زو حرام
((٤٠٩)) آن كه ارزد صيد را عشق است وبس ليك او كى گنجد اندر دام كس
((٤١٠)) تو مگر آيى وصيد او شوى دام بگذارى به دام او روى
((٤١١)) عشق مى گويد به گوشم پست پست صيد بودن خوشتر از صيادى است
((٤١٢)) گول مى كن خويش را وغرّه شو آفتابى را رها كن ذرّه شو
((٤١٣)) بر درم ساكن شو وبىخانه باش دعوى شمعى مكن پروانه باش
((٤١٤)) تا ببينى چاشنىّ زندگى سلطنت بينى نهان در بندگى
((٤١٥)) نعل بينى باژگونه در جهان تخته بندان را لقب آمد شهان
((٤١٦)) پس طناب اندر گلو وتاج دار بر وى انبوهى كه اينك تاجدار