تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٢ - قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مى كند به منقار و مى انداخت و تن خود را كل و زشت مى كرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمى آيد ؟ گفت مى آيد ، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوى جان من است
هم لحظهاى تو را دل خوش دارد وسر بلندت كند ولى بيم وترس پنهانىاش تو را خواهد گداخت .
اين راز ونياز كه گفتم ، اگر چه لاغر مى كند ، ولى سينه را مانند بدر نورانى مى سازد . بدان جهت كه خداى بزرگ از مرده ها زندگان را بيرون مى آورد ، پس در حقيقت هر كس كه مى ميرد براه رشد حياتى گام مى گذارد . بنا بر اين برو ، مرده باش تا خداى حى وصمد از مردهء تو زندهء واقعى به وجود بياورد ونيز بدان جهت كه از زنده ها مرده بيرون مى آورد ، اين نفس زنده بخواهد يا نخواهد رهسپار مرگ است ، تو اگر فصل پائيز شوى بيرون آمدن بهاران را از خود خواهى ديد واگر شب تاريك شوى ورود روز روشن را بر خود در خواهى يافت .
بيا اى بىنوا ، اين پر وبال را مكن ، زيرا كه رفو پذير نخواهد گشت واين روى زيبا را كه مانند آفتاب روشن است مخراش ، زيرا خطاى بس بزرگى است كه زخم ناخن بر چنين رخسار زيبا فرود آيد ، اين نوعى كفران است كه تو چهرهاى را مى خراشى كه روى ماه در فراقش گريان است . شايد هم روى خود را نمى بينى واز زيباييش آگاه نيستى وبدين كار تبهكارانه دست زدهاى . بيا از لجاجت نابكارانه خود دست بردار .