مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٨٠
|
چو مستان به هم مهربانی کنیم |
دَمی بیریا زندگانی کنیم |
|||
|
بگیریم یکدم چو باران به هم |
که اینک فتادیم یاران به هم |
|||
|
مُغنّی سحر شد خروشی برآر |
ز خامانِ افسرده جوشی برآر |
|||
|
که افسردۀ صحبت زاهدم |
خرابِ می و ساغر و شاهدم |
|||
|
بیا تا سری در سرِ خُم کنیم |
من و تو، تو و من همه گم کنیم |
|||
|
سرم در سرِ میپرستانِ مست |
که جز می فراموششان هرچه هست |
|||
|
بزن ناخن نالهای بر دلم |
دمارِ کدورت برآر از گِلم |
|||
|
بده ساقی آن آب آتش خواص |
کزین هستیَم زود سازد خلاص |
|||
|
مگو تلخ و شور آب انگور را |
که روشن کند دیدۀ کور را |
|||
|
به من عشوهای چشمِ ساقی فروخت |
که دین و دل و عقل را جمله سوخت |
|||
|
مرا چشم ساقی چو از هوش بُرد |
چه کارم به صاف و چه کارم به دُرد |
|||
|
کدورت کِشی از کفِ کوفیان |
صفا خواهی اینک صفِ صوفیان |
|||
|
چو گرم سماعست هر یوسفی |
حریفانِ صوفی، ندیمان کفی |
|||
|
تکلّف بود مستی از مِیْ شدن |
خوشا بیخود از نالۀ نِیْ شدن |
|||
|
خراباتئی سویِ مسجد مشو |
بهشتی، به دوزخ برابر مشو |
|||
|
فزون از دو عالم تو در عالمی |
بدینسان چرا کوتهیّ و کمی |
|||
|
چه افسردهای؟ رنگِ رندان بگیر |
چرا مردهای؟ آب حیوان بگیر |
|||
|
ازین دین به دنیافروشان مباش |
به جز بندۀ بادهنوشان مباش |
|||
|
چه درمانده دلق و سجادهای |
مکش بارِ محنت بِکش بادهای |
|||
|
مکن قصّۀ زاهدان هیچ گوش |
قدَح تا توانی بنوشان و نوش |
|||
|
حدیث فقیهان برِ ما مکن |
ز قطره سخن پیش دریا مکن |
|||
|
که نور یقین از دلم جوش زد |
جنون آمد و بر صفِ هوش زد |
|||
|
قلم بشکن و دور افکن سَبَق |
بشویان کتاب و بسوزان ورق |
|||