مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٧٩
|
مئی صاف زآلایش ما سِوای |
از او یک نفس تا به عرش خدا |
|
|
مئی کو مرا وارَهاند ز من |
ز آئین کیفیّت ما و من |
|
|
از آن می حلالست در پیشِ ما |
که هستی وبالست در پیش ما |
|
|
از آن می حرامست بر غیر ما |
که خارج مقامست از سیرِ ما |
|
|
مئی را که باشد در او این صفت |
نباشد به غیر از میِ معرفت |
|
|
تو در حلقۀ مِیپرستان درآ |
که چیزی نبینی به غیر از خدا |
|
|
کنی خاک میخانه گر توتیا |
ببینی خدا را به چشم خدا |
|
|
به میخانه آ و صفا را ببین |
ببین خویش را و خدا را ببین |
|
|
بگویم که از خود فنا چون شوی |
به یک قطره از باده بی چون شوی |
|
|
به شوریدگان گر شبی سر کنی |
وزآن می که مستند لب تر کنی |
|
|
جمال مَحالی که حاشا کنی |
ببندی دو چشم و تماشا کنی |
|
|
قَمَر دُردنوشی است از جام ما |
سحر خوشهچینی است از شام ما |
|
|
مُغَنّی نوایِ دگر ساز کن |
مُعَرْبَدکنان مطرب آواز کن |
|
|
بس آلودهام آتش می کجاست |
پر آسودهام نالۀ نِی کجاست |
|
|
به میخانه پاک از پلیدم کنید |
همه دانش و دین و دیدم کنید |
|
|
چه پیمانه از باده خالی شود |
مرا حالت مرگ حالی شود |
|
|
سَحر چون نَبُردی به میخانه راه |
چراغی به مسجد بِبر صبحگاه |
|
|
نداری تو چون تاب دیدار او |
ز دیدارْ رو کن به دیوار او |
|
|
نَبُرده است گویا به میخانه راه |
که مسجد بنا کرده و خانقاه |
|
|
خرابات را گر زیارت کنی |
تجلّی به خروار غارت کنی |
|
|
توانی اگر دل به دریا کنی |
که آن درّ یکتای پیدا کنی |
|
|
تو شادی بدین اندکی، عار کو |
گشودند گیرم درت، بار کو |
|
|
بیا تا به ساقی کنیم اتّفاق |
درونها مصفّی کنیم از نفاق |