جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ٢٥٢ مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد
بلند است و تو را مى خواهند؛ زيرا جذبه جمال و كمال تو به گونه اى است كه عاشقان را دعوت به بهره بردارى از رخسارت مى نمايد. و ما همچو مگسانيم در اشتياق ديدار جمالت. مگر مى شود به مگس گفت چون به شيرينى رسيدى چشم از آن بپوشان. در جايى مى گويد:
|
غلام نرگس مست تو، تاجدارانند |
خراب باده لعل تو، هوشيارانند |
|
|
به زير زلفِ دوتا چون گذر كنى، بينى |
كه از يمين و يسارت چه بىقرارانند |
|
|
نه من بر آن گل عارض، غزل سرايم و بس |
كه عندليب تو از هر طرف هزارانند[١] |
|
|
ره خلاص كجا باشد آن غريقى را |
كه سيل محنتِ عشقش زپيش و پس باشد |
|
معشوقا! آنان كه در عشق تو غوطه ور گشته اند و راه پيش و پس براى آنان نگذاشته، كجا نجاتى برايشان تصوّر مى توان كرد؟! كنايه از اينكه: به دامن سيل عشقت، چنان گرفتار آمدهايم، كه راه خلاص و نجات براى ما نيست. به خود راهمان دِهْ؛ كه:
١٩٠٢
«مَعْرِفَتى- يا مَوْلاىَ!- دَلَّتْنى [دَليلى] عَلَيْكَ، وَحُبّى لَكَ شَفيعى إِلَيْكَ، وَأَنَا واثِقٌ مِنْ دَليلى بِدَلالَتِكَ، وَساكِنٌ مِنْ شَفيعى بِشَفاعَتِكَ.»
[٢]: (اى سرور من! معرفت و شناختم مرا به تو رهنمون گشته [دليل و راهبر من بر توست]، و عشق و محبّتم به تو، ميانجى و شفيع من است، ولى من به جاى راهنماى خود، به راهنمايى تو اعتماد دارم، و به جاى شفيعم به شفاعت تو اطمينان دارم.- به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان چاپ قدوسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.