جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٢٥٢ مرا به وصل توگر ز آنكه دسترس باشد
|
اگر به هر دو جهان يك نَفَس زنم با دوست |
مرا ز هر دو جهان، حاصل آن نفس باشد |
|
آرى، آنان كه لذّت مناجات و انس با دوست را يافتهاند، چيزى بالاتر از آن نمىدانند تا توجّه به آن كنند، نه دنيا و لذايذش، و نه آخرت و نعيمش؛ در انتظار آن دمى هستند كه با دوست خلوتى داشته باشند، در اين عالم حاصل شود و يا در جهان ديگر.
خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دوست! حاصل عمر و سرمايه حيات فانى و باقى، همان يك نَفَسى است كه با تو باشم و با تو انس گيرم؛ كه:
١٩٠١
«يا مَوْلاىَ! بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى، وَبِمُناجاتِكَ بَرَّدْتُ أَلَمَ الْخَوْفِ عَنّى.»
[١]: (اى سرور من! دلم به ياد تو زنده است، و با مناجاتت درد ترس را از خود تسكين مى دهم.- به گفته خواجه در جايى:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتش پروانه به جان گو درگير |
|
|
دوست گويارشووجمله جهان، دشمن باش |
بخت گوروى كن و روىِ زمين لشكر گير[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم |
حاصل خرقه و سجّاده، روان دربازم |
|
|
ور چو پروانه دهد دست، فراغ البالى |
جز بدان عارض شمعى نبود پروازم[٣] |
|
|
بر آستان تو، غوغاى عاشقان چه عجب؟ |
كه هر كجا شكرستان بود، مگس باشد |
|
محبوبا! عجب نيست كه ناله و فرياد عاشقان در تمنّاى ديدارت به درگاهت.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.