جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٤ - غزل ٢٥٠ مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
و ممكن است منظور از «محتسب»، زاهد قشرى و رقيبهاى خواجه باشند كه همواره او را آزار مى نموده و مانع از طريقه وى مى شدهاند. مىخواهد بگويد: اى زاهد! اگر از طريقه ما ناخشنودى و معصيت كارمان مى دانى و گمان مى كنى وجد و شعف خواجه از دَفْ و نِىْ است، عيبى ندارد. هرچه مى گويى بگو، ولى دست از سر ما بردار، كه ما جز طريقه شرع و فطرت را اختيار ننموده و نخواهيم كرد؛ كه:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى خود را به سوى دين نما، سرشت الهى كه خداوند همه مردم را بر آن آفريد، تغيير و تبديلى در آفرينش الهى نيست، اين همان دين قيّم و استوار است، ولى بيشتر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)
|
شبى مجنون به ليلى گفت: كاى محبوب بىهمتا! |
توراعاشق شودپيدا، ولى مجنون نخواهدشد |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! تو را عاشق بسيار است، ولى چون منى، عاشق دلباخته نخواهى يافت. اين گونه بىاعتنايى به من روا مدار.
٢٠٠٠
«إِلهى! أُنْظُرْ إِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَأَجابَكَ.»
[٢]: (معبودا! به من به چشم كسى بنگر كه ندايش دادى و او نيز تو را اجابت نمود.) به گفته خواجه در جايى:
|
توهمچوصبحى ومن شمع خلوت سحرم |
تبسّمى كن و جان بين كه چون همى سپرم |
|
|
بر آستان اميدت گشادهام دَرِ چشم |
كه يك نظر فكنى، خود فكندى از نظرم[٣] |
|
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٧، ص ٢٩٥.