جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٣ - غزل ٢٥٠ مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
|
عاشق و رند و نظر بازم و مى گويم فاش |
تا بدانى كه به چندين هنر آراستهام |
|
|
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا |
بو كه دربر كشد آن دلبر نو خاستهام[١] |
|
|
شراب لعل وجاى امن ويار مهربان ساقى |
دلا! كِىْ بِهْ شود كارت، اگر اكنون نخواهد شد؟! |
|
اى خواجه! گوش به كلام رقيبان مده و اكنون كه وسائل عيش و نوش با دوست، و دست يافتن به كمالات انسانى براى تو مهيّاست و مى توانى بهره اى از جمال او بگيرى، و وى هم بىمضايقه از تو پذيرايى مى كند و به الطاف و عناياتش مىنوازد، بكوش سستى ننمايى. اگر امروز از ديدارش بهرهمند نشوى، كِىْ خواهى شد؟! به گفته خواجه در جايى:
|
چرا نه در پى عزم ديار خود باشم؟ |
چرا نه خاك كف پاى يار خود باشم؟ |
|
|
بُوَد كه لطف ازل رهنمون شود، حافظ! |
وگر نه تا به ابد شرمسار خود باشم[٢] |
|
|
خدارا، محتسب! مارابه فرياددَف ونى بخش |
كه ساز شرع ازاين افسانه بىقانون نخواهدشد |
|
از اين بيت ظاهر مى شود كه خواجه را حال بىخودى و شور و شعفى عاشقانه دست داده (و علّتش هم نفحات و تجلّيات غير منتظره از دوست بوده- شبانگاه و نابهنگام از خانه بيرون رفته و گرفتار محتسب و داروغه شهر شده. مىگويد: اى داروغه و مأمور شهر! مرا به عناياتى كه از محبوبم ديده و شنيدهام (از امور به وجد آورنده) ببخش. مستى آن نفحات مرا بىخود نموده، كه اين وقت شب از خانه بيرون آمدهام. مستان را كجا تكليف باشد؟!.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٥، ص ٣١٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٨، ص ٢٩٥.