جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٧ - غزل ٢٤٩ مرا مى دگر باره از دست برد
|
مرا از ازل، عشق شد سرنوشت |
قضاى نوشته، نشايد سِتُرْد |
|
در اين دو بيت، روى سخن خواجه با زاهد قشرى است و مى خواهد بگويد:
اى زاهد! خرده گيرى بر طريقه و رويّه ما نه سزاوار توست. ما اگر عاشقيم و رنديم، بدين جهت است كه فطرتِ خويش را از دست ندادهايم، كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم رويت را به سوى دين نما، همان سرشتى كه خدا همه مردم را بر آن آفريد، تغيير و تبديلى در آفرينش الهى نيست، اين همان دين قيّم و استوار است، ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.- نيز اخذ ميثاق عهد ازلى را فراموش نكردهايم: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى، شَهِدْنا ...»[٢]: (و آنگاه كه پروردگارت از صلب پسران آدم، نسل آنها را برگرفته و بر نفوس خودشان گواهى گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟! گفتند:
بله، گواهى مى دهيم ...).
و اين نه به اختيار ما بوده، بلكه خدا چنين خواسته و سرنوشت ازلى و قضاى الهى ما را بدين طريقه پايدار داشته، و نمى توان آن را نديده پنداشت؛ كه:
١٨٧٢
«... أَنَّ أَزِمَّةَ الْأُمُورِ بِيَدِكَ، وَمَصادِرَها عَنْ قَضآئِكَ.»
[٣]: (... كه براستى زمام و قوام امور به دستت، و صدورشان از اراده قطعى و قضاى توست.- يا:
١٨٧٣
«كُلُّ شَىْءٍ فيهِ حيلَةٌ إِلّا الْقَضآءَ.»
[٤]: (در هر چيزى راه چاره اى هست، جز قضا و اراده قطعى خداوند.)
|
مزن دم ز حكمت، كه در وقت مرگ |
ارَسطو دهد جان، چو بيچاره كُرْد |
|
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - اعراف: ١٧٢.
[٣] - نهج البلاغه، خطبه ٢٢٧.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب القضاء، ص ٣٢٤.