جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٦ - غزل ٢٤٩ مرا مى دگر باره از دست برد
|
مرا مِىْ دگر باره از دست برد |
به من باز آوَرْدْ مِىْ، دستبرد |
|
|
هزار آفرين بر مى سرخ باد! |
كه از روى ما رنگ زردى ببرد |
|
|
بنازيم دستى كه انگور چيد |
مريزاد پايى كه بر هم فشرد |
|
خواجه در اين سه بيت و بيت ختم، صورتاً در تعريف مِىْ و امورى كه در تهيّه آن به كار مى رود، سخن گفته است؛ ولى او با اين اصطلاحات مى خواهد بگويد (به قرينه بيت ختم): شراب مراقبه و مشاهده جمالِ دوست، كه در ازل و يا در ايّام گذشته، مرا از من گرفته بود، پس از محروميّت، باز به سراغم آمد و دستبرد ديگرى به من زد. هزار آفرين بر اين مى ته نشين و سرخ و بسيار مست كننده! كه به فناء و ريختن خون ما پرداخت و زردى رنگ چهرهمان را كه از هجران پديد آمده بود، بگرفت. و بنازم! به آن دستى كه اين انگور را از منبع وحى بچيد (يعنى، رسول اللَّه ٦- ما را به توحيد و كمال معرفت دعوت نمود. و دستش درد مَكُناد! آن كه آب اين انگور را بفشرد (يعنى، علىّ ٧- پرده از رخسار معارف برداشت و عصاره و حقيقت آن را ظهور داد، تا آنان كه مستعدّ پذيرش معارف هستند و قابليّت مقام مشاهده و كمال را دارند، رهنمايى شوند.
|
برو زاهدا! خُرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خُرد |
|