جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩ - غزل ٢٤٤ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
و ممكن است منظور از «پير دُردْى كِشْ»، علىّ ٧ باشد.
|
از عدالت نَبُودَ دُور، گرش پرسد حال |
پادشاهى كه به همسايه، گدايى دارد |
|
اشاره به اينكه: حال كه دوستِ ما چنين است و صاحب عطا و بخشش و خطاپوش و عدالت سيرت است، چه مانع دارد كه نظرى به گفتار نزديكان درگاهش نموده و درخواست ايشان را در باره ما مستجاب نمايد.
و يا بخواهد بگويد: چه مى شود دوست، حال ما بندگان را كه دست گدايى به سوى او دراز كردهايم، بپرسد و از عنايات خفيّهاش بهره مندمان سازد؛ كه:
١٨٢٦
«إِلهى! بِكَ عَلَيْكَ، إِلّا أَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ أَهْلِ طاعَتِكَ، وَالْمَثْوىَ الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ، فَإِنّى لا أَقْدِرُ [لا أَمْلِكُ] لِنَفْسى دَفْعاً، وَلا أَمْلِكُ لَها نَفْعاً.»
[١]: (بار الها! تو را با ذاتت سوگند، كه مرا به مقام اهل طاعتت، و به منزلگاه شايسته اى از مقام رضايت برسان؛ كه من نمى توانم شرّى را از خود دفع، و منفعتى را براى خود جلب نمايم.- به گفته خواجه در جايى:
|
آن كيست كز روى كرم با من وفادارى كند؟ |
بر جاى بدكارى چو من يك دم نكوكارى كند |
|
|
دلبر، كه جان فرسودازاو، كام دلم نگشودازاو |
نوميدنتوان بودازاو، باشدكه دلدارى كند[٢] |
|
|
محترم دار دلم، كاين مگس قند پرست |
تا هواخواهِ تو شد، فرّ همايى دارد |
|
آرى، عظمت بشر خاكى، در توجّه به حقيقت خودش- كه در وى نهفته است- مىباشد؛ وگر نه حيوانى بيش نيست.
خواجه هم مى خواهد بگويد: دل و عالَم خيالى و عنصرىام، از آن زمان كه به.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.