جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨ - غزل ٢٤٤ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
در نتيجه، مىخواهد با اين بيت بگويد: مرا از عشق خود محروم مگردان و وجودم را شعله ور نما؛ كه:
٢٠٣٦
«إِلهى! فَاجْعلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أَشْجارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ؛ فَهُمْ إِلى أَوْكارِ الْأَفْكارِ [الْأَذْكارِ] يَأْوُونَ، وَفى رِياضِ القُرْبِ وَالمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ، وَمِنْ حِياضِ الْمَحَبَّةِ بِكَأْسِ الْمُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ.»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوقت در باغهاى دلشان سبز و خرّم گشته [رسوخ پيدا كرده]، و سوز محبتّت شراشر قلبشان را فرا گرفته؛ و در نتيجه، آنان به آشيانهاى افكار [اذكار] پناه برده، و در باغهاى قرب و شهود خراميده، و با جام لطف از حوضهاى محبّت مى آشامند.)
|
پير دُرْدى كِش ما گرچه ندارد زَرْ و زُور |
خوشْ عطا بخش و خطا پوش خدايى دارد |
|
كنايه از اينكه: استاد و مرشدِ طريق ما- كه در گرفتن شراب دو آتشه و تَهْ نشين و تجلّيات پر شور محبوب، بى نظير است- اگرچه در پيشگاه حضرت دوست جز سر بندگى و دست فقر ندارد، در عوض مولى و معشوقى دارد كه در عطا و بخشش و خطاپوشى بندگانش، بى نظير مى باشد و سزاوار است از وى تمنّاى گذشت از خطاى ما را بنمايد، تا لياقت حضور و ديدارش را پيدا كنيم و آنگاه از وى عطايايى از كمالات و معنويّات برايمان تقاضا بنمايد. در جايى مى گويد:
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پيدا مى روم و همرهان، سوارانند[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
مدد از خاطر رندان طلب اى دل! ور نه |
كار صعبى است، مبادا كه خطايى بكنيم[٣] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٨، ص ٣٢٢.