جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦ - غزل ٢٤٤ مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد
گويا خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به دوست بوده و مى خواهد بگويد: حال كه به عشقت مبتلايم ساختى، از ديدارت محرومم مگردان. مىگويد:
|
مطرب عشق عجب ساز و نوايى دارد |
نقشِ هر پرده كه زد، راه به جايى دارد |
|
نفحات و نسيمهاى طرب آورنده و تجلّياتِ به وجد كشنده دوست، چه زيبا، عشّاق جمالش را از راههاى گوناگون به وجد آورده و به صفتى و جلوه اى از كمال و جمال خود راهنمايى مى نمايد.
در نتيجه، با اين بيان مى خواهد بگويد:
١٩١٠
«أَسْأَلُكَ أَنْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ. وَها! أَنَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ وَلِنَفَحاتِ بِرِّكَ مُتَعَرِّضٌ، وَبِحَبْلِكَ الشَّديدِ مُعْتَصِمٌ، وَبِعُرْوَتِكَ الوُثْقى مُتَمَسِّكٌ.»
[١]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضايت نايل ساخته، و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى پاينده دارى و هان! اينك من به درگاه كرمت ايستاده و در معرض نسيمهاى لطفت در آمدهام، و به ريسمان محكم تو چنگ زده، و به دستگيره مطمئنّت در آويختهام.).
و يا بخواهد بگويد: عشق دوست در عالم غوغايى بپا كرده، به هر چيز و صدا و حركت و سكونى كه توجّه مى كنم، دانسته و ندانسته از عشق ورزى به او دم مىزنند؛ لذا مى گويد:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.