جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٢٤٣ مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد
براى آن است كه مقام، مقامى بوده كه احتياج به آتش بوده. شاهد بر اين بيان، لفظ «لعلّ» و «لعلّى» در آيات مذكور است. واللَّه يعلم.
خلاصه آنكه خواجه، مىخواهد بگويد: همان گونه كه موساى كليم ٧ با ديدن نشانه اى از دوست شادمان گرديد، من نيز به مژده وصال و تجلّى دوست خرّم و خوشدل گشتم.
|
هيچ كس نيست كه در كوى تواش كارى نيست |
هركس اينجا به اميد هوسى مى آيد |
|
محبوبا! چگونه مى شود تو خالق و رازق و مدبِّر و همه كاره عالم باشى و هر لحظه بندگان را از تو عنايتها باشد، با اين همه، با تو كارى نداشته باشند؛ پس: هيچ كس نيست كه در كوى تواش كارى نيست. در نتيجه آنكه: اگر موسى ٧، «إِنِّي آنَسْتُ ناراً»\*[١]: (همانا من آتشى ديدم.) مىگويد و به طرف طور مى آيد، به اميد انس با توست، من هم اگر استشمام نفحاتت را مى كنم و فال نيك وصال وديدارت را به دل راه مى دهم، به اميد آن است كه به خود راهم دهى.
|
اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟ |
منزلِ آن مَهْ عاشق كُشِ عيّار كجاست |
|
|
شب تار است و رَهِ وادى ايمن در پيش |
آتش طور كجا؟ وعده ديدار كجاست؟[٢] |
|
و شايد معنى اين باشد كه: همه انسانها دانسته و ندانسته، تو را مى طلبند و غير از تو را طالب نيستند، منتهى يكى علمِ به علم خود دارد، و يكى ندارد. به گفته خواجه در جايى:
[١] - طه: ١٠ و نمل: ٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.