جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
اى دوست! چنانچه خواستى مرا كشته و فانى سازى، آب حياتم بخش و جانم بگير، تا زندگى ابدى بيابم، زيرا عمرى است در انتظار آن بسر مى برم، و مگذار پس از كشته شدن عاشقت به خاك بماند، «ز خاكش برگير». كنايه از اينكه: به خود انتسابش ده و تصاحبش كن كه چنين بنده، همانى است كه تو مى خواهى. در جايى مىگويد:
|
دل، شوق لبت مدام دارد |
يا رب! ز لبت چه كام دارد؟ |
|
|
جان، عشرت مِهر و باده شوق |
در ساغر دل، مدام دارد[١] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
|
ساقيا! مايه شباب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى دردِ عشق، يعنى مِىْ |
كوست درمان شيخ و شاب بيار |
|
|
يك دو رطل گران به حافظ ده |
گر گناه است وگر ثواب بيار[٢] |
|
و ممكن است بيت مذكور اشاره به فنا و بقاى بعد از فنا داشته باشد، و بخواهد بگويد: مرا به دادن شراب مشاهداتت فانى ساز و سپس از خاكم برگير و به خود باقىام بدار.
|
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باك |
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير |
|
محبوبا! امورى كه باعث برافروختگى من به جمال و تجلّياتت مى شود، فراهم ساز و باك نداشته باش كه مرا آمادگى پذيرش جلوه گرى تو نيست زيرا عشقت در مجمر تن، آتشى است كه سوزنده تمام تعلّقات و خود بينى ها مى باشد، و عاشق حاضر است آن همه را در پاى ديدارت بسوزاند و نثار كند كه مطلوب تو نيز همين.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٥، ص ١٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.